20 سوال چهارگزینه ای زبان پایه نهم همراه با پاسخ. آزمون ماهانه اسفند 95 دبیرستان استاد شهریار

P 1: Grammar

1. Mr Amiri …………………. English in our school.

a. don't teach             b. doesn't teach           c. teaching          d. teach

2. Does the ceremony ……………    at 8 in the morning?

a. starts               b. to start               c. start               d. starting

3. Ali and Reza are making lunch.   Today  ………….mother isn't home.

a. their              b. his             c. they're              d. they

4.  She has a baby.      …. name is Reza.       

 a. My         b. Her             c. His            d. Your

5.  It is …………...    .

a. a green             b. green book               c. a green book             d. green books

6. There are ….. in the street.

 a. ten car               b. ten cars                   c. a cars                  d. many car

7. How are your brothers travelling to Shiraz?         ……. …. going by plane.

a. They are            b. they aren't             c. he is               d. he isn't

8. Our class ……... a whiteboard.

 a. is        b. has         c. have         D. are

9. She ………..  late. 

 a. often comes              b. comes often             c. often              d. come

10. She …… at home.       

  a. always is           b. always             c. is always

11. He ……………….   his homework yesterday.

a. doesn't do             b. didn't                 c. didn't wrote            d. didn't do

 P2: Vocabulary

12. We ………. a museum each summer.

a. walk             b. learn             visit               d. receive

13. Nima and his friend …………………… in an online test.

a. happened           b. studied           c. read              d. participated

14. He is a famous writer. I like his …………. books.

a. story              b. store                 c. stand                      d. stay

15. We like our teacher. He is very ………

a. cruel           b. kind            c. worry          d. problem

16. Sina ……………. in the river in the summer.

a. travels              b. trips             c. clears             d. swims

17. Our people hold a ……. in Norooz every year to show their liking for plants.

a. ceremony               b. nature day             c. cake                 d. lunch

18. Our English teacher asked us to fill in the blanks of the sentences with ……… words.

a. suitable            b. interested              c. neat              d. speak

19. It's ……….to walk away when someone is talking to you.

a. polite           b. shy           c. rude           d. nervous

20. He should drive his car ……………… on the highway.

a. carefully          b. activity       c.  interested          d. connected

پاسخها را می توانید در ادامه مطلب مشاهده فرمایید

ادامه نوشته

بیایید از تدریس لذت ببریم

فرزندم کم حوصله به نظر می‌رسد، علت را می‌پرسم، پاسخ می‌دهد امروز فلان بحث فیزیک را نفهمیدم. می‌گویم چرا نخواستی معلمتان آن قسمت را کمی بیشتر توضیح دهد؟ پاسخ اینکه: آن قدر خلق خانم معلم تنگ است که کسی جرات سوال ندارد! و می‌دانم اگر سوال کنم عصبانی خواهد شد. تازه خانم معلم شیمی هم با کل کلاس دعوا کرد که چرا فلان جزوه را تهیه نکرده‌اید؟ و اینکه من دیگر از دست شما خسته شده‌ام و زحمت کشیدن برای شما فایده‌ای ندارد و ..... . اینها در مدرسه‌ای اتفاق می‌افتد که میانگین معدل سوم تجربی نهایی در حد 19 است!

در محل خدمتم: باز هم دبیر .... 3 نفر را از کلاس اخراج کرده است. بچه‌ها سر و صدا می‌کنند و به حرف آقا معلم گوش نمی‌کنند. معاون مدرسه با بچه‌ها صحبت می کند و نصیحت و تهدید و .... و عاقبت وساطت می‌کند و آقا معلم قبول می کند که بچه‌ها به کلاس برگردند و غائله فعلا ختم به خیر می‌شود اما زنگ بعد دوباره  چهار نفر از کلاس اخراج شده اند و پشت در ایستاده‌اند. آقای ناظم وارد میدان می‌شود، اوضاع را بررسی می‌کند، مثل اینکه فعلا نمی‌شود کاری کرد، وساطت فایده‌ای ندارد، صورت آقا معلم آن چنان از عصبانیت، برافروخته است که معاون جرات پادرمیانی ندارد!  باید با اولیایشان تماس گرفت.

واقعا چرا بعضی از معلمان از تدریس خود لذت نمی‌برند و مدرسه و دانش‌آموز را دوست ندارند؟ چرا برخی معلمان تا حال لبخندی یا تبسمی را به بچه‌ها هدیه نداده اند؟ دیروز یکی از بچه‌ها می‌گفت اقا اتفاق مهمی افتاده است، بعد از دو سال آقای ..... در کلاس ما لبخند زد! یکی دیگر می‌گوید: البته چیزی بین تبسم و لبخند بود! و البته هنوز هم معلمان عاشق کم نیستند که هر روز علم و دانش را همراه با لبخند و مهربانی به بچه‌ها هدیه می‌دهند. دوست و همکاری دارم که علوم تجربی تدریس می‌کند، بیشتر از 25 سال، اما چنان با شور و اشتیاق است که انگار همین دیروز از تربیت معلم فارغ التحصیل شده است. عشق او را دانش‌آموزان هم درک می کنند و همه دوستش دارند، طوری که شلوغ‌ترین دانش‌آموزان در کلاس او به احترامش سکوت اختیار می‌کنند. می دانم مقوله معیشت بسیار مهم است اما بیاییم  در این قضیه آن را فراموش کنیم چرا که لااقل دو  مثال اولی آن دو خانم اگر مشکل معیشت داشتند طبیعتا نمی‌توانستند ماشین در حد 100 میلیون تومان به بالا سوار شوند.

باور کنیم هیچ شغلی شیرین‌تر از شغل معلمی نیست. اگر از هر ساعت تدریس لذت نبریم به خودمان داریم جفا می‌کنیم. هر زنگ تدریس می‌تواند یک خاطره باشد. بچه‌ها چشمشان به چشم و دهان ما دوخته شده است. با کج خلقی ما انرزی منفی می‌گیرند و براخلاقی را یاد می‌گیرند. با گذشت و مدارای ما گذشت و مدارا را یاد می‌گیرند. چقدر خوشحال می‌شویم دانش‌اموزان سالهای قبلمان را می‌بینیم که با لبخندی تحویلمان می‌گیرند و می گویند اقا یادش بخیر! چه ساعات خوبی با هم داشتیم، من هنوز هم این جمله شما را به یاد دارم و .....

باور کنیم حتی بی‌انضباط‌ترین دانش‌آموزان هم، نکات مثبتی دارند که می‌توانیم رویشان کار کنیم. بسیاری از کارهایی که این نوع دانش‌آموزان انجام می‌دهند از سر ناآگاهی است. بعضی‌ها از داشتن خانواده خوب و بافرهنگ، محروم هستند. برخی دچار فقر اقتصادی هستند. بسیاری از این نوع دانش‌آموزان نیاز به محبت دارند، نیاز به شنیده شدن و دیده شدن دارند. در بسیاری از اوقات معلم لازم است صبر و سعه صدر بسیاری داشته باشد. نتیجه این سعه صدر و اغماض از  برخی اعمال دانش‌آموزان نتیجه‌اش بسیار شیرین خواهد بود.

باور کنیم من که دارم در این مدرسه به بچه‌ها درس می‌دهم، معلمی دیگر در مدرسه دیگر به فرزند من درس می‌دهد. چقدر خوشحال می‌شویم می‌شنویم معلم فرزندمان برایش وقت گذاشته است و به سخن و سوال او گوش داده است و با خوشرویی و مهربانی پاسخ او را داده است. این دختر و پسرهایی که در کلاسمان داریم همه به مثابه فرزندان خود ما هستند، به سخنشان گوش کنیم، سوالشان را پاسخ دهیم حنی اگر بی‌ربط باشد. با آنها مهربان و خوش خلق باشیم.

باور کنیم بچه‌ها هم مشکلات خاص خود را دارند. هر معلمی فکر نکند که دانش‌آموز فقط باید درس او را بخواند. دانش‌آموز ساعت 3 یا 4 عصر به خانه می‌رسد، خسته و کوفته است، خوابش می‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌آید، باید برای 2 درس تکلیف بنویسد، کار تحقیقی فلان درس را آماده کند، فردا امتحان ریاضی هم دارد. فردا معلم فیزیک عصبانی خواهد شد، معلم شیمی سرزنشش خواهد کرد، اگر ریاضی کم بگیرد .... . این دانش‌آموز فردا می‌خواهد به شکنجه‌گاه برود یا مدرسه؟ 

باور کنیم تدریس یک فن و تخصص است و فراتر از تخصص در یک رشته علمی، مدیریت کلاس مقوله ای است آموختنی. معلمی برای خود فوت و فنی دارد که برخی با مطالعه و برخی با تجربه به دست می‌آیند. رفتاری که معلم در یک مدرسه انجام می دهد و بازخورد مثبت می‌گیرد ممکن است در مدرسه دیگر جواب ندهد، پس این هنر معلمی است که به مقتضیای شرایط عمل کند.

سخن آخر اینکه ما که می‌توانیم، به دانش‌آموزانمان پسر خوبم، دختر گلم بگوییم چرا گاهی از الفاظ خنثی‌ یا خدای نکرده منفی استفاده می کنیم؟ ما که می‌توانیم با خوش‌خلقی و مهربانی، انرژی مثبت به خودمان و بچه‌ها بدهیم چرا آن را از خود و دیگران دریغ می‌کنیم؟ هر صبح، فرصتی است که خداوند به ما هدیه می‌دهد، خورشید می‌تواند طلوع کند و ما نباشیم و با نبودن ما جهان متوقف نمی‌شود، قدر هدیه‌ای که خدا به ما داده است را بدانیم. بیایید اندکی مهربان‌تر و صبورتر باشیم، بیایید از بودن با بچه‌ها لذت ببریم، بیایید با یک تدریس خوب به اوج برسیم. لبخند را از بچه‌ها دریغ نکنیم. مشکلات همیشه هستند، با کج‌خلقی و عبوسی ما مشکلات کم نخواهند شد.

 این نوشته در سایت صدای معلم در اینجا بازتاب یافته است. بازتاب 

دبیرستان استاد شهریار ارومیه (آذر 95)

اگر دانش آموز به مرحله‌ای برسد که درس خواندن برایش یک لذت خوشایند تلقی شود، می توان گفت هم مدرسه و هم معلم و شاگرد به نقطه ایده آلی رسیده‌اند. متاسفانه برای برخی از دانش‌آموزان کتاب و کلاس جذابیت مطلوبی ندارند. ناگفته پیداست که اینگونه دانش‌اموزان از محیط کلاس و تدریس معلم لذت چندانی نمی برند.

هر صبح که دانش‌آموز از خواب بیدار می شود، ممکن است دو نوع اتفاق  برایش بیفتد:

1. به مدرسه می روم، همراه با دوستانم از یاد گرفتن ریاضی و علوم و ادبیات و .... لذت خواهم برد. نمره خوبی خواهم گرفت و  گل لبخند را بر لبان پدر و مادرم از خواهم کاشت و چه لذتی دارد دیدن رضایت و خوشحالی در چشمان پدر و مادر عزیزم.

2. یک صبح دیگر، باز هم مدرسه! ریاضی و علوم و ادبیات را چگونه تحمل خواهم کرد؟ نمرات امتحاناتم را چگونه به پدر و مادرم نشان خواهم داد؟ برای این دانش‌آموز مدرسه نه تنها لذتی ندارد بلکه ممکن است یک کابوس وحشتناک و یک زندان منزجر کننده باشد.

 دلایل برای ضعف دانش‌آموزان فراوان است، از قبیل: استعداد کم دانش‌آموز در برخی دروس، انگیزه ناکافی و نداشتن هدف، مشکلات خانوادگی که خود داستانی طولانی دارد، عدم جذابیت برخی دروس، شیوه تدریس و برخورد نامناسب بعضی معلمان، مشکل در روش مطالعه، عدم مهارت در گوش کردن و ........

به هر حال اگر اتفاق اول برای دانش‌آموز بیفتد جای خوشحالی خواهد بود چرا که چشیدن لذت یادگیری و کسب موفقیت در یک درس با هیچ لذت دیگری قابل قیاس نیست، لذتی است معنوی و در عمق روح و جان انسان.

شایسته است اولیای مدرسه، محیط مناسبی را برای دانش آموزان فراهم آورند تا آنان در یک محیط دوستانه و دلچسب، از یاد گرفتن لذت ببرند و به تدریج بنیه علمی و اخلاقی خود را محکم تر سازند. در این میان نقش تشویق می تواند بسیار پر رنگ باشد. همه نیاز به تشویق دارند و از آن خوششان می آید حتی ما بزرگسالان. تشویق می تواند به مثابه موتور محرک  برای تکرار یک کار خوب و تقویت آن  عمل کند.

 در دبیرستان استاد شهریار ارومیه برای اینکه هم دانش‌آموزان با توانایی بالا و هم انش‌آموزان متوسط، انگیزه بیشتری برای مطالعه پیدا کنند، بعد از هر آزمون جامع ماهانه هر دو گروه مورد تشویق قرار می‌گیرند. به این ترتیب که تمام دانش‌آموزان  با نمره 18 به بالا لوح تقدیر دریافت می‌کنند و هم هر دانش‌آموزی که نسبت به آزمون قبل پیشرفت محسوسی داشته باشد مورد تشویق قرار می‌گیرد. همه می توانند امید داشته باشند که قابلیت پیشرفت و جلو رفتن را دارند حتی اگر با گامهای کوچک باشد. برای توسعه اخلاق و ادب و مدارا هم هر ماه دانش‌آموزان برتر اخلاق و انضباط  لوح سپاس دریافت می‌کنند. 

به امید اینکه تمامی دانش‌آموزان کشور عزیزمان از گروه اول باشند و هر صبح به امید چشیدن لذت یادگیری و گشودن چشم و دل خود به دنیای علم و دانش  از خواب برخیزند و مدرسه هم بتواند هر روز تجربه ای جدید همراه با سرزندگی و نشاط به انها هدیه دهد.

برای پسرهای نازنینم

      امروز که درست یک و نیم ماه از پاییز 95 گذشته است، سری به مدرسه زدم. دلم برای بچه ها واقعا تنگ شده بود، برای سر و صدایشان، شیطنت هایشان و روح زیبا و پاک کودکانه شان. حالا که مدتی است از مدرسه دور شده ام خیلی وقتها واقعا دلتنگ بچه ها می شوم. راستش می خواستم مدتی از مدرسه دور باشم تا شاید مدرسه و بچه ها را فراموش کنم و به فاز دیگری وارد شوم اما مثل این که لباس معلمی نمی خواهد از تن من دربیاید و باز هم چرخ روزگار طوری چرخید که امسال دوباره در یک مدرسه دیگر و با بچه های دیگر یک فضای دیگر را دارم تجربه می کنم. اما این بچه های پر محبت روستا یک چیز دیگر هستند، محبت خالص و ناب و بی هیچ گونه آلایشی. متاعی که به غیر از اینجا در جای دیگری یافت نمی شود. در اینجا هیچ کس حساب سود و زیان را نمی کند اگر کسی را دوست دارند برای این است که واقعا دوستش دارند و نه چیز دیکر.  بچه ها ماشین مرا که دیدند ولوله ای به پا شد، همه همدیگر را صدا می کردند و باورشان نمی شد. لحظه شیرینی بود دیدن صورت ماه بچه ها. واقعا از سر و کولم بالا می رفتند و به زحمت توانستم به داخل مدرسه بروم.  نوشته ها و تصاویر سالن مدرسه همانهایی است که من زده ام. یاد این شعر افتادم: زندگی صحنه هنرمندی ماست، هرکسی نغمه خود  خواند و از صحنه رود، صحنه پیوسته به جاست، خرم آن نغمه که مردم بسپارند به یاد. و من نغمه خود را خواندم و از صحنه رفتم و صحنه همچنان بجاست. امیدوارم که در یادها بماند. همکاران، همان همکاران پارسال بودند، به غیر از یک نفر که به جای خانم محمودی آمده است. مرا حسابی شرمنده ساختند با هدیه ای که به مناسبت بازنشستگیم تهیه کرده بودند. شرمنده اقای شهریار بودم که نتوانسته بودم در این مدت به مدرسه سری بزنم و کمکی بکنم. 

بچه های روستای بند، کمتر با اینترنت و فضای مجازی آشنا هستند و من اینها را برای خودم و برای آنها می نویسم تا یادگاری باشد که یک روز این صفحه را بعضی از آنها پیدا کنند و بخوانند و خاطرات آن زمان در ذهنشان زنده شود. چند تصویر هم از پسرهای نازنین گذاشتم.

                       

 این شمس نژاد و حسینی بیشتر از همه ذوق کرده بودند. شمس نژاد می گفت چند شب خواب مرا می دیده است. حتما امروز خوابش تعبیر شد که مرا دید. اینها کلاس پنجم پارسال بودند که امسال ششم شده اند. این رضاپور پسر خیلی خوبی است اگر اندکی از بازیگوشیش بکاهد. یادش بخیر سیب زمینی های  پارسال به عنوان ناهار که این امیر ناقلا از مغازه کنار مدرسه می خرید.

                      

 این هم مراسم دهه فجر پارسال است که هر کلاس سرود خودش را خواند و جوائز و لوح تقدیرهای زیادی هم به بچه ها دادیم. اینها امسال در پایه هفتم هستند. زبیری را امروز دیدم.

                       

 یادش بخیر، عجب برفی آمده بود و چه آدم برفی بزرگی درست کرده بودیم. از این لحظه عکسهای زیادی گرفته ام. این هم عکسی است که زبیری از ما گرفته است. چندان خوب نیفتاده است. انگشتش هم آن بالا دیده می شود! بچه های اینجا به عکس گرفتن، عکس کشیدن می گویند. حیف که این خاطره را یکی از دانش آموزان کمی تلخ کرد. البته حالا حقی پسر خوب و فهمیده ای شده است.

                              

 این تصویر اول مهر امسال است. بچه ها لباسهای فرم خود را پوشیده اند. من این روز را از همه روزهای سال بیشتر دوست دارم حتی بیشتر از عید نوروز. روز اول مهر اصلا روز خاصی است برای همه حتی بزرگترها.

                                

این پسر بسیار خوبم ذبیح الله ایوبی است. خیلی پسر نازنینی است. امروز حسابی مرا دگرگون کرد. نتوانستم جلوی اشکم را بگیرم با اینکه چند نفر از همکاران هم آنجا بودند، مدام به خودم می گفتم مرد که نباید گریه کند اما نتوانستم و بغضم ترکید. چه می توانستم برایش بگویم، برای فقدان پدرش، جز اینکه در آغوشش بگیرم و همراه با او بگریم. ذبیح الله عزیزم امیدوارم در آینده بتوانی یک انسان موفق و سربلند باشی. همواره به یادت هستم و خیلی دوستت دارم.                             

                              

                         

 این هم تصویری از اردوی سال گذشته. 

آه از این زمان که مثل برق و باد می گذرد و یک آن چشم باز می کنی و می بینی از یک نوجوان پر شور و شر تبدیل شده ای به معلمی که سال آخر خدمتش را پشت سر می گذارد. یک روز برای دوست عزیزتر از جانم به مناسبت بازنشستگیش مطلب می نوشتم و شاهد لغزش قطره اشکی بعد از خواندن مطلب در صورتش بودم و امروز دارم برای بازنشستگی خودم مطلب می نویسم. پسرهای خوب دبستان میعاد بند، سال خوبی با هم داشتیم. باور کنید با اینکه خیلی بازیگوش و شلوغ بودید ولی من یک لحظه هم نتوانستم عصبانی و خشمگین بشوم. من هر روز می خواستم محیطی را بوجود بیاورم که شما در آن راحت و سرزنده باشید، بر دانشتان اضافه شود و فراتر از آن، روح انساندوستی و مهربانی و ادب و آزادگی در نهادتان جوانه بزند. امیدوارم قدر گوهر زمان را بدانید و هر چه در توان دارید بر روی درس خواندن بگذارید که تنها راه موفقیت در آینده است.  امیدوارم اگر برای این کمترین، عمری باقی بود شما را در کسوت انسانهای باسواد و آگاه و با فرهنگ جامعه ببینم. هیچ وقت فراموشتان نخواهم کرد و دلم برایتان تنگ خواهد شد. خدا نگهدار شما و حلالم کنید. 

اگر ابرهای تیره رفتند و نور روشن فردا را دیدید

از ما به مهربانی یاد آرید

از ما که در تمامی شب عمر

به دنبال نور سحر 

پرسه می زدیم.

مدیر و معلم عزیزم، چرا؟

(از زبان یک دانش‌آموز)

1. مدیر محترم در طول سال بنرها و پارچه نوشته‌های زیادی نصب کردید ولی چرا یک بار بنری نصب نکردید که اصل 30 قانون اساسی روی آن نوشته شود؟ مگر نمی‌گفتید قانون اساسی ثمره خون شهدا و میثاق ملی است؟

2. مدیر عزیزم مگر مسئولان آموزش و پرورش نمی‌گویند آموزش و پرورش رایگان است و پرداخت شهریه در مدارس هیئت امنایی برای کلاسهای فوق برنامه است؟ پس چرا همان روز ثبت نام فرمودید باید شهریه را واریز کنید؟ پس چرا برنامه مدرسه را به گونه‌ای ننوشتید تا دانش‌آموزی که نمی‌خواهد در این کلاسها شرکت کند، بتواند این کار را انجام دهد و از مزایای آموزش و پرورش رایگان استفاده کند؟

3. مدیر خوبم از پدر من یک میلیون تومان بابت به اصطلاح هوشمندسازی مدرسه گرفتید. آیا می‌دانید چه چیزی تغییر پیدا کرد؟ معلمان، فقط به جای گچ و ماژیک از قلم نوری استفاده کردند. آیا روش و محتوای تدریس عوض شد؟ خیر، ولی من روزی 8 ساعت به آن تخته پرنور خیره شدم، سر درد گرفتم، دید چشمانم ضعیف شد. در عوض شما با افتخار پز دادید که مدرسه من هوشمند است!

4. مدیر محترم چرا هر از چندگاه سری به سرویسهای بهداشتی مدرسه نزدید؟ آیا می‌دانید به خاطر کثیفی و بوی بد آنجا من مجبور بودم خودم را نگهدارم تا به منزل برسم و اکنون دچار بیماری گوارشی و کلیوی شده‌ام؟

5. مدیر خوبم آیا می‌دانید که بوی دود سیگاری که بعضی از همکارانتان می کشیدند  به طبقه‌بالا هم می‌رسید و شما با ما آن قدر مهربان نبودید تا ما آن قدر جسارت داشته باشیم که به این امر اعتراض کنیم؟

6. معلم دینی عزیزم چرا خیلی سوالها در ذهن من ماند و من هیچوقت جرات نکردم از شما بپرسم؟ چرا شما آن قدر عبوث و خشک بودید که من نتوانستم با شما ارتباط برقرار کنم و از تدریس شما لذت ببرم؟

7. معلم فیزیک خوبم می‌دانید چرا من همچنان در این درس ضعیف هستم؟ چون شما علاقه‌ای برای تدریس نداشتید. بیشتر وقت کلاس را به خاطره‌گویی‌های دوران دانشجویی گذراندید. این تابستان من به سایت دبیرستان صنعتی شریف رفتم و تدریسهای رایگان آنجا را دیدم و تازه فهمیدم فیزیک چیست و چقدر شیرین است.

8. معلم ریاضی عزیزم، پدر من آن قدر پول نداشت تا مرا در تابستان در آموزشگاههای خصوصی ثبت نام کند. می‌خواستم ریاضی را در مدرسه و از شما یاد  بگیرم. چرا مرا نا امید ساختید؟ چرا تدریستان را بر پایه‌ای بنا ساختید که گویی همه دانش‌آموزان مطالب کتاب را می‌دانند پس باید از سطح بالاتری شروع کرد؟ من ترسیدم و خجالت کشیدم اعتراض کنم، چون هم شما و هم دوستانم لابد مرا مسخره می‌کردید!

9. معلم شیمی خوبم، مگر در حدیث نیامده است «زکات العلم نشره»؟ پس چرا زکات علمتان را ندادید؟ چرا ما را حواله به کلاس بیرون از مدرسه‌تان دادید؟ آیا می‌دانید چند نفر از پدران دوستان من با چه زحمتی پول درمی‌آورند؟ یکی راننده تاکسی، دیگری کارگر ساختمانی و کشاورز و ....

10. معلم ادبیات عزیزم، من به ادبیات خیلی علاقه دارم، شعر و داستان هم می خوانم. اما چرا شما درس به این شیرینی را این گونه کسالت بار تدریس می‌کنید؟ چرا با ادبیات معاصر، شاملو، سهراب سپهری و بسیاری شاعران دیگر چندان اشنا نیستید؟ مگر می‌شود معلم ادبیات با رمانهای «بادبادک باز»، «هزار خورشید تابان»، «ناتور دشت»، «صد سال تنهایی» و ... آشنا نباشد؟

 

لحظه‌ها

 1. دانش‌آموز اول ابتدایی است، از آنهایی که دو سه دندان جلوییش افتاده است و تا می خندند بانمک می‌شود. در حیاط مدرسه، کنجکاو نگاهم می کند و می گوید: آقا شما چیه مدرسه هستید؟ پاسخ می‌دهم: معاون هستم. می‌پرسد: آقا معاون یعنی چه؟ می‌گویم: یعنی ناظم مدرسه. می‌گوید: آقا ناظم که اسم دختره! دیگر نه من چیزی می گویم و نه او.

2. بچه ها موقع خبردار ایستادن در مراسم صبحگاهی شعار می‌دهند: اسلام پیروز است، شرق و غرب نابود است.اول سال،  بچه‌های دوره اول ابتدایی (اول تا سوم) قسمت اول شعار را درست نمی‌گفتند و به جای اسلام پیروز است، اسلام پیروزی می گفتند. دو سه بار صف آنها را نگه داشتم و توضیح دادم و تمرین کردیم و همه یاد گرفتند و درست هم گفتند و موضوع هم فراموش شد. خیلی وقت بود که به خاطر سرما و برف زمستان، مراسم صف انجام نمی‌شد، دیروز بعد از مدتها هوا خوب شده بود و مراسم انجام شد. خوب که دقت کردم، دیدم بچه ها باز هم سراغ شعار قبلی رفته اند و مصمم و با اقتدار می‌گویند: اسلام پیروزی!

3. زنگ تفریح را حتما باید در حیاط باشم و میان بچه‌ها که احیانا دردسری درست نشود. پسرها دعوا و شیطنت‌هایشان همیشه همراهشان است. در حین قدم زدن، یکی از بچه‌ها که خیلی هم پسر با ادب و شرینی است، پیشم می‌آید و می‌گوید آقا من شما را مثل پدرم می دانم و خیلی دوستتان دارم. دستی بر سرش می‌کشم تا محبتم را نشان داده باشم. می‌گوید آقا شما هم مرا دوست دارید؟ می گویم البته، چرا دوستت ندارم تو پسر خیلی خوبی هستی و من هم دوستت دارم. می‌گوید: خوب اگر اینقدر مرا دوست دارید چرا یک جایزه به من نمی‌دهید؟!

4. برف خوبی آمده بود، هوا هم خوب بود. با کمک بچه‌ها یک آدم برفی یزرگ درست کردیم، همینطور شانسی و بدون طرح. در آخر متوجه شدم که به طور عجیبی شبیه «جناب خان» برنامه خندوانه شده است. به بچه‌ها گفتم چقدر شبیه جناب خان شده است! همگی هاج و واج نگاهم کردند، یعنی جناب خان کیه؟ متاسفانه در اینجا مردم کمتر تلویزیون ایران را می‌بینند و با شخصیت‌های تلویزیون ایران آشنا نیستند.

5. ساعت اول بچه‌های کلاس دوم ابتدایی ورزش داشتند. به گروههای چهار نفره تقسیمشان کردم و مسابقه درست کردن آدم برفی گذاشتم. هیچ کدام از آدم برفی های  بچه‌ها سر نداشتند و بیشتر شبیه یک تپه کوچک بودند تا آدم برفی. انتظار داشتند جایزه هم بگیرند. توضیح دادم چگونه کله درست کنند. یکی از بچه‌ها با اصرار دستم را ‌کشید و به طرف آدم برفی خودشان برد. دیدم کله آدم برفی که خودم درست کرده بودم را کنده اند و به آدم برفی خودشان چسبانده اند. خیلی ناراحت شدم. انتظار داشتم آ دم برفی تا پایان روز دوام بیاورد. گفتم آدم برفی بی کله به درد نمی‌خورد، خرابش کنید. دقیقه ای طول نکشید که بچه ها به جان آدم برفی افتادند و کاملا با برف یکسانش کردند. واقعا برای خراب کردن خیلی خیلی آماده ایم، حتی بچه‌هایمان!

    

لذت دبستان

شاید در گذشته تصور معاون پرورشی ابتدایی شدن  از گزینه هایی بود که به زحمت به ذهنم خطور می کرد، اما واقعا این تصور امسال به واقعیت پیوست. پارسال معاون مجتمع و امسال معاون دبستان ابتدایی میعاد روستای بند.

به ظاهر سر و کله زدن با یچه‌های ابتدایی سخت به نظر می‌رسد، آن هم بعد از سالها تدریس در مقطع راهنمایی و هم بچه‌های واقعا شلوغ این دبستان و تعداد زیادشان. اما به هر حال این کار هم اگر خستگی بی حد و حصرش را کنار بگذاری، لذت خودش را دارد.

بچه‌ها اینجا و همه جای دنیا واقعا خودشان هستند، خالص خالص. از ریاکاریهای دوران بزرگسالی خیلی فاصله دارند. مصلحت در قاموسشان جایی ندارد و هر چه در وجودشان است را خیلی ساده و بی پیرایش بروز می‌دهند. بعد از جایزه دادن به برگزیدگان مسابقه نقاشی، یکی پیشم می‌آید و خیلی رک و ساده می‌گوید آقا من خیلی حسودم، وقتی بچه ها جایزه گرفتند و من نگرفتم خیلی حسودیم شد! به همین سادگی و راحتی، بی هیچ مصلحت اندیشی.

 هنگام زنگ تنفس، لحظه‌ای آرام و قرار ندارند. فوتبال که بازی می‌کنند، آن چنان جدیتی به خرج می‌دهند که انگار دارند در جام جهانی بازی می‌کنند. به صف کردنشان کمی سخت است. باید حسابی حوصله به خرج دهی تا صفها مرتب و منظم شوند. خیلی باید استعداد داشته باشی  تا آنها را ترغیب کنی تا برای لحظاتی به سخنانت گوش فرا دهند. تو اسمش را نصیحت و پند دهی می‌گذاری اما معلوم نیست در ذهن آنها چه می‌گذرد؟

مسئول شدن برایشان خیلی مهم است. فکر می کنم همه 245 دانش‌آموز این مدرسه، همه داوطلب مسئول کتابخانه شدن یا انتظامات سالن و حیاط هستند اما اقسوس که نتوانستم بیشتر از 20 پست دست و پا کنم. به هر حال هر زنگ تفریح، چندین نفر، اسرار دارند که به آنها پستی اختصاص دهم، اما مگر برای یک آبخوری که فقط 3 شیر آب دارد، می‌توان بیشتر از 3 نفر مسئول تعیین کرد؟

 

از هفته گذشته کتابخانه  مدرسه را جمع و جور کردم و رسما افتتاح شد. کتابخانه مدرسه ما داخل یک کانکس است. ناگفته پیداست، دهها نفر داوطلب کار در آنجا بودند. البته اینکه کلید دست چه کسی باشد خیلی مهم است! در حد کلیدداری خزانه کل کشور! بالاخره به زحمت از میان داوطلبان بسیار، چهار نفر برای کار در این محل انتخاب کردم. حدس می‌زدم، این قسمت شلوغ شود، بنابراین برای جلوگیری از ازدحام، برای هر پایه، روز مشخصی را تعیین کردم. با این حال باز هم هر زنگ تفریح، مقابل کتابخانه چنان صفی تشکیل می شود که آدمی را به یاد صف کالاهای کوپنی دهه 60 می اندازد. اما از طرف دیگر باید شاکر بود که بچه‌ها از یک کالای فرهنگی آنهم در این روزگار اینچنین استقبال می‌کنند. به جرات می توان گفت حتی یک نفر هم پیدا نمی شود که کتابی به امانت نگرفته باشد.

زمان در مدرسه ابتدایی مثل برق و باد می‌گذرد. اصلا گذشت زمان را نمی‌توان فهمید. هر 45 دقیفه یک زنگ تفریح، تا می‌خواهی بعد از به کلاس رفتن بچه‌ها اندکی به کارهایت برسی، زنگ تفریح بعدی فرا می‌رسد و مجالی برای نشستن نیست. فقط در پایان وقت مدرسه می‌فهمی چقدر خسته شده‌ای. اما نوعی خستگی شیرین است. بچه ها شادمان و سرزنده و خندان، چنان صمیمیانه خسته نباشید و خداحافظی می‌کنند که هر چه خستگی است از تنت بیرون می‌رود. دیدن خنده‌های شیرین و زیبای بچه‌ها، انرژی‌بخش است. بیایید آرزو کنیم و از خدا بخواهیم که هیچ وقت غنچه لبخند بر لب فرزندان کشورمان و همه بچه‌های جهان پژمرده نشود.

    

روستای شملکان زمستان 93

هفته قبل با مدیرمجتمع، آقای جلالت به روستای شملکان رفته بودیم، روستایی همین نزدیکی‌ بند در دل طبیعت بکر خالص. سه چهار کیلومتری که از جنوب روستای بند بالا بروی به این روستا می‌رسی. تصور نمی‌کنی که  بعد از چند دقیقه رانندگی  می‌توانی از شلوغی و ازدحام شهر به این سکوت و آرامش زیبا برسی و از آنجا شهر ارومیه را ببینی که در هاله‌ای از دود پنهان شده است. اینجا در این زمستان بدون برف، می‌توانی برف ببینی. افسوس می خوری که همین روستای زیبا هم از گزند بشر متجاوز در امان نمانده است و جا به جا خراشهای نابهنجاری را می بینی که در اطراف جاده با نخاله های ساختمانی پدید آمده است.

       

      

مدرسه روستا کلا 35 دانش آموز دارد، شش پایه، با یک آموزگار که صبح و بعد از ظهر تدریس می‌کند. اداره نوسازی  اخیرا برای گرمایش کلاس، یک بخاری برقی نصب کرده است، کلاس به قدر کافی گرم نشده بود و معلمشان مجبور شده بود بخاری نفتی را هم روشن کند. با دیدن بخاری نفتی ناخودآگاه آدم یاد بچه‌های شین آباد می‌افتد. آقای معلم تاکید می کردند که مدیر مجتمع ترتیبی دهد تا در هر کلاس دو دستگاه بخاری برقی نصب گردد تا بتواند بخاری نفتی را کنار بگذارد. حق هم داشت، بخاری برقی نصب شده روی دیوار گرمای زیادی نداشت، فقط مقابل خودش را گرم می‌کرد و جالب اینکه ساخت ترکیه!

                        

نمای بیرونی مدرسه  شبیه مدارس دهه چهل سریالهای تلویزیونی است. قدیمی و مستهلک. حیاط مدرسه در حقیقت حیاط خانه‌های روستاست. شاید هم یکی از خانه‌های روستا بوده است که تبدیل به مدرسه شده است، دو اتاق سه در چهار و یک اتاق کوچکتر که تبدیل به دفتر مدرسه شده است. دیوارها گلی هستند و کف اتاقها به تازگی موزائیک شده است. برای اینکه کف کلاسها گل آلود نشود، بچه ها کفشها و چکمه‌های گلی خود را قبل از ورد به کلاس درمی‌آورند و با دمپایی وارد کلاس می‌شوند که البته منظره چندان خوشایندی نیست. با خود می‌گویم کاش این بچه‌ها می‌توانستند در جای بهتری درس بخوانند. آموزگار مدرسه (آقای خشمان) می گفتند فرد خیری قصد دارد مدرسه جدیدی در روستا بسازد اما متاسفانه هنوز محل مناسبی پیدا نشده است. به این دلیل که در اینجا منطقه صاف، خیلی کم است و همه جا ناهموار است.  

     

   نوبت صبح بود و سه پایه اول و سوم و ششم در کلاس بودند. بقیه پایه‌ها قرار است بعد از ظهر بیایند. هر پایه در یک ردیف نشسته بودند، دختر و پسر. معصومیت و مهربانی در صورت و چشمها موج می‌زد و نگاه ها پر از کنجکاوی. آقای جلالت سوالاتی پرسیدند و جوایز مختصر ... .

    

   

این روزها

     فوت مادر بزرگ: دو هفته پیش مادر بزرگ پدریم از دنیا رفت. مادر بزرگ مرحومم، مادر بزرگ تنی نبود، مادربزرگ واقعیم را من اصلا ندیده‌ام و پنجاه شصت سال پیش از دنیا رفته است. بعد از مرگ مادر پدرم، پدر بزرگم در آن سالها که سن نسبتا بالایی هم داشته است، زن جوانی اختیار کرده بوده است و پشت سرش چند تا بچه، طوری که عمویم با من همسن است. زن خوب و مهربانی بود و خیلی هم در زندگی سختی کشید.  بعد از مرگ شوهرش تمام زحمت بزرگ کردن بچه‌ها بر عهده خودش افتاده بود. عمر زیادی هم از خدا گرفت اما به هر حال آدمی هر قدر هم عمر زیادی بکند مرگش غمناک است و مثل این است که روزگار آن چیزی را که می‌توانست به او بدهد را به او نداده است. نمی‌دانم شاید خوشبختی، شاید شادی یا آرامش. انگار زندگی و مرگ هرکس، خود، غمی بزرگ است. هر وقت نام و یاد او به خاطرم می‌آید، خاطرات بچگی خودم و تابستانهای روستا و خانه بزرگ و نان پختن زنان روستایی و درخت توت وسط خانه و شنا در رودخانه و ..... به یادم می‌آید و بازیهای کودکانه من و عموی هم سن و سالم.

      نماز وحشت: مجلس ترحیم در روستا برگزار شده بود. مدتی بود که خیلی از دوستان و فامیلها را ندیده بودم. بعضی‌ها را اصلا نمی‌شناختم. هنوز سنت شام غریبان در روستای ما برقرار است. به این ترتیب که اهالی روستا، قابلمه های آبگوشت را به مسجد می‌آورند و همه را در یک دیگ بزرگ می‌ریزند. مهمانان و صاحبان عزا و عده زیادی از روستاییان، شام را در مسجد می‌خورند، شامی که از مخلوط آبگوشتهای مختلف به دست آمده است. بعد از شام هم نماز وحشت برای مرحوم از دست رفته می‌خوانند. هنگام اقامه نماز وحشت بک روحانی جوان آمد و راهنمایی کرد که چطور نماز وحشت بخوانیم. رکعت اول باید آیه الکرسی خوانده شود. راستش قبلا حفظ بودم، در ذهنم مرور کردم، فهمیدم که در بعضی جاها گیر می‌کنم. روحانی جوان گفت من می خوانم و شما بعد از من تکرار کنید. در وسطهای آیه الکرسی، روحانی جوان هم گیر کرد و نتوانست ادامه دهد، مجبور شدیم نماز را دوباره شروع کنیم. این دفعه آقای روحانی که خیلی یا اندکی هم شرمنده شده بود از روی قرآن خواند. روستاییان هم با اینکه اکثرا بی‌سواد بودند اما خیلی روشنفکر بودند و اصلا برایشان مهم نبود و بعد از نماز برای دلداری به آقای روحانی می‌گفتند اصلا ناراحت نباشید، از این موارد پیش می‌آید.

         موسس سلسله: به لطف روشهای جدید آموزشی ما که خوشبختانه دیگر کسی تجدید و مردود نمی‌شود واقعا سواد دانش‌آموزان بالا رفته است! شاید باور کردنی نباشد اما یکی از دانش آموزان خودم که در پایه هفتم است، فقط در نوشتن اسم و فامیل خودش دو غلط املایی دارد! در میانه‌ی جلسه‌ی امتحان ترم اول یکی از دانش‌آموزان پایه هشتم دست بلند کرده و سوالی می‌پرسد:

 -آقا ببخشید موسس سلسله چه کسی است؟

تعجب می‌کنم و می‌پرسم:

-موسس کدام سلسله؟

دانش‌آموز می‌گوید:

-  آقا سلسله دیگه!

به ورقه امتحانی نگاه می‌کنم. سوال این است: موسس سلسله های صفاریان و قاجاریان چه کسانی هستند؟

البته نباید به اصطلاح از حق بگذریم. دانش‌آموزان بسیار خوبی هم وجود دارند. بعضی از آنها واقعا بسیار با شعور و با فرهنگ هستند. گاهی در میانه‌ی درس، نگاه جدیدشان به مطالب واقعا تحسین‌برانگیز است و این امیدوار کننده است.

     توقع زیاد: هر چقدر می خواهم توقعم را پایین بیاورم، اما نمی شود. شاید هم من خیلی خودخواهم بعضی وقتها به خود می‌گویم نباید انتظار زیادی داشت، کاش بعضی مواقع می‌شد  نفهمید. کاش می‌ شد بی خیال بود. بعضی وقتها واقعا سخت و دشوار می شود. به هر حال به قول شاملو، انسان دشواری وظیفه است.

 

در باب سرویس‌های بهداشتی مدارس

     در طول 12 سال تحصيل و بیشتر از دو دهه تدريس در مدارس به ندرت مدرسه‌اي را ديده‌ام كه سرويس بهداشتي تميز و استانداردی داشته باشد. بسیاری از اوقات در طول سفرهای تابستانی و توفیق اسکان موقت در مدارس شهرهای مختلف به حال دانش‌آموزان تاسف خورده‌ام که مجبورند از این اماکن استفاده کنند. معمولا شیرهای آب چکه می‌کنند، کاشیها یک در میان ریخته و کنده شده‌اند و کاسه توالت جرمی به خود گرفته است که انگار سالهاست روی هیچ ماده شوینده‌ای را به خود ندیده است و تهویه نامناسب و بوی بد و ... .  

متأسفانه بعضی از مسئولان مدارس اين مكان را براي سركشي زياد مهم نمي‌دانند از طرف ديگر بعضی از سرايداران و مستخدمان هم به نظافت اين قسمت از مدرسه اهميت زيادي نمي‌دهند، شاید هم دون شان خود می‌دانند!

     بسياري از دانش آموزان به علت كثيفي و بوی بد سرویسهای بهداشتی، ساعت‌ها متحمل عذاب مي‌شوند تا خودشان را به منزل برسانند. این مسئله عواقب جبران‌ناپذیری را در بزرگسالی در بر خواهد داشت. دانش‌آموزی که به علت ازدحام این قسمت در زنگ تنفس نمی‌تواند از دستشویی استفاده کند به احتمال زیاد، در آینده به مشکلات کلیوی و روده‌ای دچار خواهد شد.

    بسیاری از سرویسهای بهداشتی بین‌راهی و حتی بیمارستانها و هتلها و مکانهای عمومی هم، چندان وضع خوبی ندارند. گویی این مسئله در میان ما تبدیل به یک فرهنگ شده است که سرویس بهداشتی باید همیشه همین گونه باشد. چه بسا اگر آن مسئولی که در حال حاضر متولی یکی از همین مکانهای عمومی است در دوران دانش‌آموزی در مدرسه از یک سرویس بهداشتی استاندارد برخوردار بود، اکنون می‌دانست و یاد می‌گرفت که از ملزومات بسیار مهم هر مکانی داشتن یک سرویس بهداشتی مطلوب است که فرد در حین استفاده از آن دچار شکنجه و عذاب نشود.

    کاش می‌توانستیم بدانیم، واقعا نظافت و رسيدگي به اين قسمت از مدرسه ارزش كمتري از قسمتهاي ديگر ندارد و حتي مي‌تواند سهم عمده‌اي در يادگيري دانش‌آموزان داشته باشد.

    کاش می‌توانستیم بدانیم که  يك سرويس تميز بهداشتي که همه جای آن برق بزند اين پيام را به دانش‌آموز مي‌دهد كه در اين مدرسه همه چيز تمیز و مرتب است پس تو هم بايد تمیز و مرتب باشي.

    کاش می‌توانستیم بدانیم که هزینه کردن كردن، تعمير و تجهيز و ‌ زيبا سازی اين قسمت از مدرسه تشانگر نكته‌سنجي، احترام به شخصيت دانش‌آموزان و آموزش غير مستقيم آنهاست هم از جنبه‌ي بهداشتي و هم از جنبه‌ي مديريتي.

     و ای کاش مسئولان بخش ستادی آموزش و پرورش می‌دانستند که براي قضاوت و ارزشیابی يك مدرسه و مدير خوب در وهله‌ي اول بايد سري به سرويسهاي بهداشتي آنجا زد.

تجربه بکر تدریس

      درست است که امسال معاون مدرسه هستم، اما در کنارش همچنان معلمم و هفته ای 14 ساعت تدریس می کنم. سالها بود که شانس یا فرصت تدریس بیرون از شهر برایم دست نداده بود. در مدارسی که تدریس داشتم قریب به اتفاق دانش آموزانم قبل از شروع تدریس رسمی زبان انگلیسی در بیرون از مدرسه تجربه زبان آموزی داشتند، بنابر این کمتر نیاز به کمک من داشتند. بسیاری از آنان اطلاعاتی فراتر از کتاب درسی  داشتند و برای مفید بودن کلاس و سرگرم شدنشان مطالبی فراتر از کتاب برای آنها ارائه می کردم. اما امسال در کلاس هفتمی که زبان انگلیسی تدریس می‌کنم، تقریبا هیچ کدام از دانش‌آموزانم قبلا تجربه زبان‌آموزی نداشته‌اند. دانش آموزان شاید توان ذهنی شان در مناطق مختلف تفاوت زیادی با هم نداشته باشند اما تفاوت در تجربه ها و فرصتهای  یادگیری در مناطق مختلف و شرایط محیطی اعم از فرهنگی و اقتصادی می تواند بسیار زیاد باشد.

    کلاس را با ارزشیابی تشخیصی و سنجش اینکه بچه ها چه مقدار اطلاعات زبانی دارند، شروع کردم. چند جمله ساده به زبان شیرین انگلیسی بلغور کردم تا عکس العمل بچه ها را ببینم. آنها جوری به من نگاه می‌کردند که انگار از کره مریخ آمده‌ام. ( به اصطلاحاستفاده از روش clt!)  فکر می کردم که شاید بیشتر بچه ها  بتوانند اسم خودشان را بگویند، بنابر این از همان دانش آموز ردیف اول پرسیدم:

 What's your name?

    با تعجب به دوستش نگاه کرد که معلم چه دارد می گوید و دوستش نگاه خاصی به او کرد که یعنی من هم نمی دانم. به کل کلاس نگاه کردم و سوال را تکرار کردم، یک نفر دست بلند کرد و اسم خودش را گفت، هر چند کلمه name  را اشتباه تلفظ کرد، اما جای امیدواری است. با خود گفتم اینجاست که باید خودت را محک بزنی که آیا می توانی  از صفر شروع کنی؟ می توانی صبور باشی و تکرار کنی و تکرار، تصحیح کنی و تصحیح و  از کوره در نروی؟ می توانی مثل معلم سال اول ابتدایی باشی و تصور کنی که ذهن دانش آموزت کاملا خالی و آماده بذر افشاندن است؟ می توانی تاثیر مثبت بگذاری و درس را خوشایند و خاطره انگیز بسازی؟ می توانی کاری کنی دانش آموزت تو را و ساعت زبان انگلیسی را دوست داشته باشد؟ می توانی کاری کنی که دانش آموزت بعد از چند سال نگوید من از زبان انگلیسی متنفرم؟ 

    به چهره های معصوم دانش آموزانم نگاه می کنم. تشنه آموختن هستند. احساس می کنم دوست دارند به یک پنجره دست بیابند تا با آن به جهان با نگاه دیگری بنگرند. احساس می کنم آنها می دانند دانستن یک زبان دیگر آنها را توانمندتر می سازد. سعی می کنم ترس آنها از یک زبان بیگانه را از بین ببرم. سعی می کنم کلاس پر از شادابی و لذت باشد. سعی می کنم، فیلم و سرود و آهنگ و بازی چاشنی کار باشد و کلاس، خاطره انگیز و لذت بخش باشد.

   چهار پنج جلسه بیشتر نگذشته است که دانش آموزانم از اینکه روز اول نمی توانستند خودشان را به زبان انگلیسی، معرقی کنند، به خودشان می خندند. حالا دیگر تلاش می کنند بیشتر یاد بگیرند و بیشتر از زبان انگلیسی استفاد کنند. یاد گرفته اند حروف را بنویسند. جمله نوشتن را هم شروع کرده اند. با کمال تعجب و بر خلاف جاهای دیگر، این بچه ها اصلا از گوش کردن و نوشتن خسته نمی شوند. وقتی می گویم فلان جمله را 3 خط بنویسید، چند نفری می گویند آقا می شود هر جمله را یک صفحه بنویسیم؟! وقتی به نوشته های آنها و خط زیبایشان نگاه می کنم، احساس مفید بودن می کنم. زمانی که دانش آموزم به من می گوید آقا فردا زبان داریم و شور و شوق آموختن را در چشمانش می خوانم حس می کنم تلاشم بی قایده نبوده است. دانش آموزم علاقه مند شده است و این اولین و مهمترین قدم است. حس می کنم که وجود دارم و خوشحالم که موثر بوده ام.

معاون مدرسه در روستا

    این سال جدید تحصیلی دارد مسیر دیگری را برای من رقم می‌زند. امسال قرار است معاون مدرسه در روستا بشوم. دل کندن از تدریس برایم بسیار سخت است. از ابتدای تاسیس دبیرستان شاهد اهل قلم در این مدرسه زبان انگلیسی تدریس می‌کردم. تمام این سالها برایم سراسر لذت و شور و نشاط بود. جو عمومی مدرسه اعم از مدیر و معاونان و همکاران فوق العاده بود. همه با هم دوست بودند و فضای بسیار صمیمی و پرنشاط در مدرسه حاکم بود. دانش‌آموزانم در این مدرسه بسیار مهربان و فهیم و پرتلاش بودند. هر روز مدرسه برایم تازگی وصف‌ناپذیری داشت. تمام این سالها هر صبح برایم توام با شور  و سرزندگی بود و هر ظهر یک خستگی شیرین زیبا. هیچ وقت تدریس در این مدرسه برایم کسالت بار نبود. برای تمام درسهای کتاب ساعتها وقت می‌گذاشتم و محتوای الکترونیکی درست می‌کردم و هر بار کنجکاو بودم واکنش دانش‌آموزان چگونه خواهد بود. همیشه خودم را جای دانش‌آموزان می‌گذاشتم و با خود می‌گفتم اگر من به جای آنها باشم در این جلسه درسی خسته می‌شوم یا نه؟ پس سعی می‌کردم که درسم خسته کننده و خشک نباشد و بچه‌های این مدرسه بسیار فهیم و هوشیار بودند و تدریس و رفتار متفاوت را درک می‌کردند. معتقدم کلاس درس باید سراسر لذت و خوشی و شیرینی باشد. سالها قبل که ساختن پاورپوینت به گستردگی حالا نبود، به دانش‌آموزانم یاد می‌دادم که پاورپوینت درست کنند و به نام خودشان در وبلاگم می‌گذاشتم و بچه‌ها چه ذوقی می‌کردند از اینکه می‌دیدند پاورپوینتشان چندین هزار بار دانلود شده است.

      از آن گونه معلمها نیستم که معتقدند معلم نباید به دانش آموز رو بدهد  و به رویش بخندد. من معتقدم که معلم و دانش آموز باید واقعا با هم دوست داشند و صمیمانه با هم رفتار کنند اما در عین حال حریم ها نباید فرو ریخته شوند، خلاصه احترام در عین اقتدار. سال گذشته وسط روز دو ساعت خالی داشتم. آن دوساعت را با بچه‌های سوم راهنمایی والیبال بازی می‌کردم و بچه‌ها چقدر خوشحال می‌شدند و چند روز قبل پشت سر هم یاد‌آوری می‌کردند که آقا «یادتان باشد دوشنبه بازی داریم.» وقتی تیمشان تیم آقا معلم را می‌برد آنقدر سر و صدا و خوشحالی می‌کردند که انگار جام جهانی را برده‌اند. 

     بچه‌ها آن چنان مهربان و گل بودند که اگر یک روز سرحال نبودم و تدریسم کمی خشک بود دلواپسم می‌شدند و بعدر از اتمام تدریس، می‌گفتند آقا امروز چرا سلیمی هر روز نبودید؟ چرا امروز لبخند همیشگی را نداشتید؟ هنوز هم بسیاری از دانش‌آموزانم بعد از گذشت چندین سال، اکنون  که دانشجو یا شاغل هستند نامم را در فضای سایبر جستجو مدر پایان کلاسی‌کنند و یادداشتی از سر لطف می‌فرستند و از گذشته‌های شیرین و پرخاطره و نوستالژیک یاد می‌کنند و به این کمترین اظهار محبت می‌کنند.

    حتما دلم برای مدرسه شاهد تنگ خواهد شد. برای نکته‌های بکر و ظریف آقای «جعفری‌وند»، برای صداقت و بزرگ‌منشی آقای «رضایی» مدیر سابق مدرسه، برای روحیه دادنهای صبحگاهی آقای «علیزاده» مدیر فعلی مدرسه، برای سختکوشی و دلسوزی آقای «خدادادی»، برای صدای رسای آقای «ترابی» و مهربانی‌های‌‌ آقای «بزازی» و آقای «حقی»، برای دوستان هم رشته‌ام آقایان «اشرفی» و «نمازپور» با روح زیبا و سرشار از صفا و صداقتشان  و عشق به کارشان، برای شوخی‌های آقای «محمودی‌نژاد»، برای آقای «حشمت» حتیی اگر سکوتش را نشکند، برای آقای «مدنی» وقتی از تجربیاتش سخن بگوید، برای راهنمایی و راه حل های آقای «کاشیساز» برای آقای «جعفری» عاشق رنگ قرمز که رنگ آبی را نشانش دهم و مشتی بر پشتم بزند و دنبالم کند، برای رک‌گوییهای دوست نارنینم آقای «دانش» برای آقای «مطلب» که سر یک بحث تاریخی جالب را سر میز نان و پنیر صبحانه باز کند و برای همه همکاران و دوستان گلم. دلم تنگ خواهد شد برای جلسات ماهیانه معلمان که همیشه دیرتر از زمان معین شده آغاز می‌شد و در حالی که با ریتم آرام شروع می‌شد، معمولا در میانه جلسه، بحث، شور و حال می‌گرفت و داغ می‌شد، نظرات متفاوت می‌شد و شور و غوغایی در می‌گرفت که انگار در حال تصویب متمم قانون اساسی هستیم! یا در حال پیدا کردن راه حل جدیدی برای مشکلات جهانی بشر قرن 21!

   زمان مثل برق و باد می‌گذرد و یک آن چشم باز می‌کنی که سالها از زمان اولین روز خدمت معلمی که باید در روستا تدریس می‌کردی و اول صبح در ترمینال شهر مدتها منتظر  مینی‌بوس روستا می‌شدی ، می‌گذرد. تقدیر این بود که این چند سال آخر خدمت را هم در روستا بگذرانی و به قول ملای روم:

هرکسی کو دور ماند از اصل خویش          بازجوید روزگار وصل خویش

خدا کند که بتوانم مفید واقع شوم و خودم هم بتوانم آرامش داشته باشم.

 

این هم محل جدید خدمت من

زبان انگلیسی قربانی نظام جدید آموزش و پرورش (در باب کاهش ساعت تدریس زبان انگلیسی)

زبان انگلیسی در دوره راهنمایی برای پایه اول، 2 ساعت در هفته و برای پایه‌های دوم و سوم 4 هر هفته ساعت تدریس می‌شد. با تغییر نظام آموزشی هم کتابهای بعضی از دروس تغییر کردند و هم ساعات تدریسشان. بنا به گفته آقای «نوید ادهم»، دبیر کل شورای عالی آموزش و پرورش، از سال تحصیلی جدید، پایه‌های هفتم، هشتم و نهم  (امسال پایه نهم نداریم) در هفته فقط دو ساعت زبان انگلیسی خواهند داشت. متاسفانه این خبر خوبی برای سیستم آموزشی ما نیست. توجه به موارد ذیل در این باره شاید مفید باشد.

         1. اهمیت زبان انگلیسی: شاید بتوان زبان انگلیسی را تنها درسی دانست که اکثریت قریب به اتفاق جامعه ما به عنوان نوعی نیاز به آن نگاه می‌کنند. بسیاری از اولیای دانش‌آموزان، فرزندان خود را برای یادگیری این درس در موسسات خصوصی ثبت نام می کنند، حتی قبل از سن رسمی شروع مدرسه. به هر حال زبان انگلیسی، زبان علم دنیا است. قریب به اتفاق مقالات تحقیقی و علمی به این زبان نوشته می‌شوند. کشورهایی مانند هندوستان، سنگاپور، افریقای جنوبی، مالزی و ... که تحت سلطه استعمار انگلستان بودند بعد از استقلال از میراث شوم استعمار همین زبان انگلیسی را مفید یافتند و آن را ادامه دادند و این زبان به رشد علمی آنها کمک بسیار زیادی کرد. حداقلش این است که دانشجویان این کشورها مقالات و کتب علمی را به راحتی به زبان اصلی مطالعه می‌کنند و بدون مشکل به زبان انگلیسی مقاله و کتاب می‌نویسند و از قلمرو محدود ملی وارد قلمرو فراخ جهانی می‌شوند.

   2. تغییر کتاب و روش تدریس: بعد از سالها انتظار، از سال گذشته کتابهای درسی زبان انگلیسی تغییر پیدا کردند. زیربنای تدریس هم به طور کلی تغییر پیدا کرده است. کتابهای جدید بر اساس روش تدریس ‌clt (تدریس با رویکرد ارتباطی) تالیف شده‌اند. در این روش، معلم باید با دانش‌آموزان ارتباط برقرار کند. با آنان به زبان انگلیسی صحبت کرده و تعامل ایجاد کند، به جملات و مکالمات آنان گوش کند و اشکالات تک تک آنها را گوشزد کند. با این تراکم تعداد دانش‌آموزان، معلم چگونه می‌تواند در این فرصت محدود، کار خود را به نحو احسن انجام دهد؟

      3. ناعدالتی آموزشی: شاید مسئولان مربوطه تصور می‌کنند، حال که خود اولیای دانش‌آموزان علاقه‌مند هستند فرزندانشان زبان یاد بگیرند و با هرینه خود این کار را انجام می‌دهند، چه ضرورتی دارد، آموزش و پرورش در این باره هزینه  اضافی کند؟  اما باید توجه داشت ایران فقط تهران و شهرهای بزرگ نیست. امکانات آموزش زبان در تمام شهرهای کوچک و روستاها وجود ندارد. بسیاری از افراد حتی در شهرهای بزرگ ممکن است بضاعت مالی کافی هم نداشته باشند. بعضی از موسسات خصوصی هم، در این زمینه چندان موفق نیستند و چندین سال از عمر و انرژی و سرمایه دانش‌آموزان  را به هدر می‌دهند. از همه اینها بگذریم اصولا این کار وظیفه یک آموزش و پرورش پویا است که با آموزش یک زبان بین المللی زمینه توانایی ارتباط نسل جدید را با دیگر ملل جهان و منابع علمی جدید فراهم سازد. کاهش تدریس زبان انگلیسی به نوعی بستر ناعدالتی آموزشی را در شهرهای کوچک و روستاها و مناطق محروم فراهم می‌سازد.

     4. سن یادگیری: یافنه‌های علمی معتبر ثابت کرده‌اند، یادگیری زبان خارجی هر قدر از سنین پایین‌تری شروع شود نتیجه بهتری به بار می‌آورد. با اجرای نظام جدید آموزشی و اضافه شدن یک پایه به دوره ابتدایی، عملا شروع تدریس زبان انگلیسی یک سال به عقب افتاده است. بچه‌های ما از از سن 12 یا 13  سالگی شروع به یادگیری زبان انگلیسی می‌کنند و این سن برای شروع یادگیری زبان، واقعا خیلی دیر است. حال کاهش ساعت تدریس قطعا آموزش زبان انگلیسی را برای بسیاری از دانش‌آموزان، مشکل یا غیرممکن خواهد ساخت.

          5. علاقه و نشاط: درس زبان انگلیسی برای اکثر دانش‌آموزان درس خوشایند و نشاط‌‌‌‌‌‌ آفرینی است. ساعت زبان انگلیسی فرصتی فراهم می‌کند تا دانش‌آموزان تجربه‌های زبانی جدیدی را کسب کنند. وارد دنیاها و فرهنگهای دیگر شوند. بیشتر بچه‌ها چون در دنیای جدید که مملو از دستاوردهای نوین بشری است برای رفع نیازهای خود هم که شده علاقه بسیار زیادی به درس نشان می‌دهند. تقریبا تمام بچه‌ها دوست دارند زبان یاد بگیرند و از یاد گرفتن لذت می‌برند. خلاصه اینکه زبان انگلیسی اگر خوب تدریس شود به برنامه درسی طراوت و شادابی می‌بخشد. با کاهش ساعت تدریس زبان انگلیسی، این شور و نشاط  را از فرزندانمان دریغ می‌داریم.

   6. محدودیت زمانی: درست است که تعطیلی پنجشنبه‌ها مسئولان تصمیم‌گیرنده را مجبور ساخته است چهار تا شش ساعت از ساعات تدریس هفتگی را کاهش دهند. این چند ساعت را باید به نحوی از بعضی از دروس کم کرد اما باید توجه داشت که تغییر ساعات زبان انگلیسی از چهار ساعت به دو ساعت، همرا با تغییر کلی کتاب و روش تدریس این شائبه را قوی‌تر ساخته است که انگار مسئولان آموزش و پرورش عملا تدریس زبان انگلیسی را منتفی ساخته‌اند. حتی گفته هایی از حجت الاسلام محمدیان، معاون پژوهشی آموزش و پرورش در سال گذشته منتشر شد که انگار آموزش و پرورش قصد دارد در دوره دوم دبیرستان درسی به نام زبان انگلیسی را  کلا حذف کند!

خلاصه کلام: درست است که زبان انگلیسی، زبان بیگانگان و شاید به نظر بعضی زبان دشمن است اما حتی برای شناخت دشمن هم که شده باید این زبان را یاد گرفت. اگر وظیفه سیستم آموزشی، آشنا ساختن دانش‌آموزان با علوم نوین و آماده کردن آنان برای مطالعه، پژوهش و ابداع و اختراع در مراحل عالی تحصیلات است، آموزش این زبان به صورت علمی وکاربردی وظیفه آموزش و پرورش است. موسسات خصوصی می‌توانند کمک کننده باشند اما آموزش و پرورش نباید مسئولیت اصلی خود را در این مهم فراموش کند.

این نوشته من در سایت الف در این قسمت منتشر شده است.

یک سال دیگر تمام شد.

یک سال تحصیلی دیگر، دارد تمام می‌شود. انگار همین دیروز بود که اول مهر آمد و با خودش مدرسه را آورد. روز اول سال همه دانش‌آموزان، تازه نفس و تازه پوش در کلاس نشسته بودند و کنجکاو بودند که امسال چه معلمهایی به تور شانسشان می‌افتد. معلمی شغل غریبی است. سهل و ممتنع. آسان است اگر بخواهی درسی بدهی و بروی، باری بر دوشت است آن را زمین بگذاری و بروی. سخت است از این نظر که بتوانی بر افراد اثر مثبت بگذاری و بدانی هر دانش آموز برای خودش یک دنیاست،  دنیایی پر از رمز و راز و پیچیدگی. از طرف دیگر اگر اثر مثبتی نتوانی داشته باشی باید مواظب باشی که مبادا سخنت یا رفتارت خدای نکرده اثری منفی بر جای نگذارد. به هر روی، تجربیات همه ما از دوران مدرسه تا آخر عمر،  همیشه با ما خواهند بود و در اندرون ذهن ما جایی برای نشستن پیدا خواهند کرد، چه مثبت و چه منفی. 

 تقریبا تمامی معلمان دنیای دیگری غیر از مدرسه را تجربه نکرده‌اند. در طول عمرشان یا درس خوانده‌اند یا درس داده‌اند و به جهان و انسان هم با این دید نگاه می‌کنند. من هم به عنوان یک معلم به انسان و جهان می‌نگرم. امسال بچه های سوم راهنمایی از این مدرسه می روند. دیگر بزرگ شده‌اند و سال آینده به دبیرستان می‌روند. دلم برایشان تنگ خواهد شد. حتی برای همه شلوغی‌ها و شیطنت هایشان. برای همه آن تصاویری که در دل و ذهن من به یادگار گذاشته اند.

سوم 2،  دو سال است تحملم کرده اند. چند جلسه است دوشنبه‌ها با هم والیبال بازی می‌کنیم. (البته همیشه باخته‌اند!) «مهرزاد» کنجکاو است و وبلاگ دارد و می گوید آقا خیلی وقت است چیزی ننوشته اید. «موسوی» (آدامس هرگز فراموشش نمی‌شود.) می‌گوید آقا امروز سرحال نبودید. «زینی» همیشه متفکرانه نگاه و گوش می‌کند. «اسمعیلی»  سرش را کچل کرده است. «رحیمی» و «جانفدا» اذیتش می‌کنند.  «رضایی» می توانست بیشتر به درس توجه می کند. «خلیل زاده» و «طباطبایی» ساکت و آرام گوش می‌کنند. «تهمتن» ریزه میزه و تیز است امروز رنجاندمش که کتاب فارسی باز کرده بود. «طالبی» و «علیزاده» خوب گوش می کنند و به مطالب جدید علاقه‌مندند. «محمدی» و «قاسمی» در ادب بهترین هستند می توانستند در درس بهتر از این باشند. «فرجی کشتیبان» صفت خوبی دارد و زود نمیرنجد. همسایه اش «نظری» عالی است. «پورجبل» خوب پیشرفت کرده است.«آقازاده» و «آقاپور» واقعا آقا هستند. «چراغی»  مودب و درس خوان همسایه خوبی برای «زینی» است. «جاهدی» و «حسینی» سرمشق ادب هستند. «فرجی» را اصلا شلوغ تصور نمی کنم! «ترکی‌نژاد» را برای نکته‌سنجی‌اش تحسین می‌کنم. «راضی» همیشه مودب و مشتاق آموختن است. «علی‌نژاد» خیلی تلاش کرده و موفق بوده است و امیدوارم دیگر از من دلگیر نباشد. «تقی‌زاده » همیشه خوب و درس خوان  است با آن تبسم شیرین بر لبانش.  

سوم 4، فقط یک سال معلمشان بوده‌ام. حتما یکیشان این مطلب را خواهد خواند، پس نمی توانم سرزنششان بکنم چون واقعا هم بچه های با استعداد و با کمالات زیادی در این کلاس وجود دارند. گاهی فکر می‌کنم شاید بهتر بود در این کلاس دُز صمیمیت را اندکی کاهش می‌دادم. اما به هر حال همیشه عادتم اینگونه بوده است که نمیخواستم، کلاس فضای خسته کننده‌ای به داشته باشد. می دانستم «عزیزی»  باهوش و با استعداد است  اما شعر طنز گفتنش را امروز دریافتم. امروز شعر طنزی در باره معلمانش نوشته بود، معلم ادبیاتشان آقای «جعفری وند»، شعر را برایمان خواند. مرا هم به صفتی نواخته بود که به توصیه من رسانه‌اش به 20:30 تغییر داد که امن تر است! «اشرفی» و« بیرامی» عالی در علم و ادب هستند. «مشکین» (کنجکاو و درس‌خوان) را ندیده‌ام هیچوقت بدون خداحافظی برود. امروز هم بابت تذکری که داده بودم موقع خداحافظی عذرخواهی کرد. «جنگی» پارسال هم دانش‌آموز من بود. نسبت به نمره حساس است اما پسر خوب و آداب دانی است. «حسن زاده» صمیمی ومهربان است ولی گاهی «عزیزی»  را اذیت می کند! «حاجی زاده» و «حق زاده» تلاشگر و کوشا هستند. «باهنر» درسش خوب است اما زبانش نمی‌تواند لحظه ای آرام بگیرد، خوشبختانه زودرنج نیست. «دین پرستی»  خونگرم است و تصمیم گرفته است بهتر از این درس بخواند. «امید حقی» هم تاثیر مثبتی بر او داشته است. «آفاق» از همه شکایت دارد! دلم می‌خواهد «صحرا دوست» کمی از حرافی باهنر را از آن خود کند. «اسماعیل زاده» خیلی صبور است. «داننده» دانا و داننده است. «میرزایی» زود حوصله‌اش سر می‌رود. تحمل تکرار را ندارد. در مجموع پسر خوبی است. «رضایی ثانی» موقع امتحان اصلا دلش نمی خواهد جایش عوض شود. «فتحی» و «متقی» خیلی زرنگ هستند. مخصوصا در آزمونهای علمی معمولا 20 می‌گیرند! «اکبری» از نظر درسی خیلی پیشرفت داشته است و با ادب است. «شادلوپور» هم شاگرد خوبی است و هم والیبالیست خوبی.  «پورمحمدی» همیشه به من معترض است که تبعیض روا می‌دارم!  «قنبر شیخی» و «حبیبی» واقعا نمونه هستند. «اسدنژاد» آنقدر خوب است که «متقی» اصلا نمی خواهد از او دور شود. «عباسی» آرام و تلاشگر است. «دهقان» شروع  به تلاش کرده است اما خطش اصلا چنگی به دل نمی‌زند. «صادقی» همیشه خوب است و مودب.

اما سوم 3 که سه سال معلمشان بوده‌ام و دیگر واقعا به هم عادت کرده ایم.

حرف می‌زنم پس می‌اندیشم.

Language is the mirror of the mind. (Noam Chomsky)

زبان آیینه تفکر است. (نوآم چامسکی)

چند نفر از بچه ها پای تخته آمده‌اند یعنی قرار است معلم، ‌‌درس بپرسد.

معلم: نیازی به کتاب نیست. یکی از دانش‌آموزان که با خودش کتاب آورده است آن را روی میز معلم می‌گذارد اما با اندکی خشونت که اندکی شبیه انداختن می‌شود.

یک دانش‌آموز: «بی‌ادب»! کتاب را نباید پرت کنی! (یعنی این عمل بی‌احترامی به معلم است.)

معلم: فکر نمی‌کنی سخن تو هم نوعی بی‌ادبی است که به دوستت «بی‌ادب» می گویی.

دانش‌آموز: آقا پس چگونه باید بگویم؟

معلم: می‌توانستی از لحن مناسبتری استفاده کنی.

دانش آموز: مثلا چطور؟

معلم: می توانستی بگویی آقای .... بهتر نبود کتاب را اندکی محترمانه تر روی میز می گذاشتی؟ یا آقای ... آیا شایسته بود کتاب را آنگونه روی میز بیندازی؟ یا آقای ..... سزاوار است کتاب را آنگونه روی میز بیندازی؟

بیان من در دو جمله آخر البته به شکل طنز بود و عمدا به لحن فاخر و شاید هم مطنطن (Euphuism) نزدیک شده است. اما فارغ از این قضایا به نظر می‌رسد آن زبان و لحن زیبا و مهربانانه که حداقل در یک محیط علمی و دوستانه مورد انتظار است بعضی وقتها به فراموشی سپرده می‌شود. بچه‌های ما اندک اندک خوب حرف زدن را دارند فراموش می‌کنند. خوب سخن گفتن به معنای فاخر و مطنطن سخن گفتن مانند دکتر «کزازی» نیست. (البته آن هم در جای خود لازم است تا اصالت زبان را فراموش نکنیم.) بلکه دور شدن از زبان «لمپنی» است. زبان «لمپنی» شاید در بعضی طبقات و در بعضی محیط‌ها کاربرد خاص خود را داشته باشد اما دانش‌آموزان و معلمان ما باید سعی کنند پاک، زیبا و رسا و لطیف حرف بزنند. متاسفانه ما نه تنها در محیطهای دانش‌آموزی بلکه در بعضی موارد در گفتگوهای بزرگسالان هم اسیر مکالمات بعضی سریالها و سی دی هایی می شویم که از زبان مناسب استفاده نمی‌کنند. فرزندان ما گاهی ناخواسته و ناآگاهانه تقلید می کنند و و گاهی حتی معنای چیزی را هم که می گویند نمی دانند. پشت بعضی از واژگان که به تقلیذ از بعضی از برنامه ها که بچه‌ها بی محابا تماشا می‌کنند معانی سخیف و زشتی نهفته است که هم مسئولان فرهنگی و هم پدر و مادرها از آنها غافل هستند. آرام آرام این گونه سخن گفتن تبدیل به یک عادت می‌شود که تغییرش در سالهای بعد تقریبا غیرممکن خواهد شد.

 

شخصا فکر می‌کنم زبان برنامه‌های امثال آقای «بابک نهرین» معروف به «صمد ممد» صرفنظر از ایجاد فضای کوتاه مدت مفرح و شادی آفرین بسیار آسیب زاست. متاسفانه در این برنامه‌ها قبح بسیاری از کلمات سطح پایین که بار معنایی سبک و گاها سخیفی دارند شکسته می شوند و اینگونه واژگان کم کم وارد گنجینه لغات مردم آذربایجان مخصوصا نوجوانان می‌شوند و تبدبل به عادتهای زبانی نامطلوب می‌گردند. بگذریم از اینکه این گونه برنامه‌ها سطح سواد بصری را هم بسیار تقلیل می‌دهند. با عادت کردن به دیدن اینگونه برنامه‌ها، شخص ممکن است تحمل دیدن یک فیلم جدی تفکربرانگیز را از دست بدهد. فراموش نکنیم یک فیلم خوب مانند یک کتاب خوب است، یعنی با دیدن یک فیلم خوب یک کتاب خوب خوانده‌‌ایم. فرد نباید عادت کند همیشه، کتاب جوک بخواند. کتاب جوک برای ایجاد فضای شاد و مفرح، ممکن است برخی موارد مفید و حتی ضروری باشد اما نباید کل سبد مطالعه ما را پر کند. پر واضح است لمپنیسم زبانی ما را به ورطه لمپنیسم شخصیتی سوق خواهد داد. 

ای برادر تو همه اندیشه ای                     مابقی خود استخوان و ریشه ای           (مولانا)

یک عکس یک خاطره

توپ ضدهوایی (23 میلیمتری) ما در ده بیست متری 3 راه ماه شهر، آبادان و اهواز مستقر بود.  مسئولیت ما پدافند هوایی بنه (انبار) موشکهای کاتیوشا بود.من سرباز درجه دار بودم و مسئول توپ. تعداد سربازان هر توپ بنا به شرایط، متغیر بود ولی معمولا سر هر توپ ضدهوایی بین پنج تا هفت سرباز وجود داشت. آن روز هم فکر کنم هفت نفری بودیم. نزدیکی های غروب یک روز زمستانی بود. یک نفرمان پشت توپ نشسته بود و بقیه بیرون سنگر استراحت، نشسته بودیم. بیکار بودیم، برای اینکه کاری کرده باشیم به بچه ها پیشنهاد دادم بیایید دور و اطراف سنگر را نظافت کنیم. قرار شد هر آت و اشغالی را که جمع کردیم پشت خاکریزی که پنج شش متری با سنگرمان فاصله داشت جمع کنیم و آتش بزنیم. کپه ای نه چندان کوچک از مقوا و تخته و کاغذ و قوطی کنسرو  و...  فراهم آمد. آتشی ساخته شد و همه مان دورش جمع شدیم. شعله ها را تماشا می کردیم و لذت می بردیم.  وقتی شعله ها کم می شدند هر کس چیزی پیدا می کرد و روی آتش می انداخت تا همچنان آتش، روشن بماند. بعد از حدود ده دقیقه، آتش ما دیگر شعله نداشت و دود می کرد. به بچه ها گفتم برگردیم سنگر. تازه از خاکریز پایین آمده بودیم که صدای انفجار وحشتناکی برخاست و پژواک برخورد ترکشها به دیوار سنگر که از تخته های موشکهای کاتیوشا ساخته شده بود. لحظه ای بعد جسمی سوت کشان درست در نیم متری من به زمین خورد. همه اینها در چنان فاصله کوتاه زمانی اتفاق افتاد که ما حتی فرصت پناه گرفتن هم نداشتیم. همه یک آن، هاج و واج به همدیگر نگاه کردیم. چه اتفافی افتاده بود؟ فکر کردیم گلوله خمپاره یا توپ عراقی ها به سنگر ما خورده است. اما جسمی که به زمین فرو رفته بود، همه چیز را مشخص کرد. پره موشک آر پی جی با دسته تقریبا نیم متریش هنوز داغ  داغ بود. سرباز «اسماعیلی» خواست آن را از خاک بیرون بکشد، دستش سوخت و فریاد کشید. متوجه شدیم  ما آتش را جایی روشن کرده بودیم که زیر خاکش یک موشک آر پی جی پنهان بوده است. اگر فقط چند ثانیه دیگر هم آنجا مانده بودیم، همه مان تکه تکه می شدیم. هنوز هم هر وقت به این واقعه فکر می کنم، یادم می آید که چقدر مرگ نزدیک است و اینکه زنده هستیم چقدر تصادفی است.

این همان سنگر استراحت ما در سه راه ماهشهر است. آخرین نفر سمت راست، سرباز اسماعیلی است. نشسته من هستم. دو نفر دیگر نامهایشان را فراموش کرده ام. اسماعیلی را هیچ وقت فراموش نمی کنم. اهل روستای کندوان بود. همان روستایی که خانه ها را در دل کوه کنده و ساخته اند. اولین بار با او در عملیات والفجر 8 در توپ شش کنار پل چئوبده (روی رودخانه بهمن شیر)آشنا شدم. هنوز اثر خون شهید استوار سعیدی اهل مشهد روی گونی های اطراف توپ باقی بود. تنها من و او مانده بودیم و چند شبی را مجبور شدیم در کنار راکت عمل نکرده  هواپیمای عراقی که نیم متری از آن  داخل سنگر درست از سمت در ورودی به داخل زمین فرو رفته بود و یک متری از آن بیرون از زمین بود بخوابیم.  در سنگر را اگر کامل باز می کردیم به موشک عمل نکرده می خورد. باورش شاید برای نسل امروز سخت و غیر ممکن باشد اما ما هر روز و هر لحظه نگاهش می کردیم و با احتیاط از کنارش رد می شدیم. با آن لرزش زمین ناشی از صدای حرکت تانکها و نفربرها هر لحظه ممکن بود، راکت هواپیما منفجر شود و ما را با خود به آسمان ببرد اما ما دیگر با آن خو گرفته بودیم و ترسمان ریخته بود. چاره ای هم نداشتیم چون نمی توانستیم موضعمان یعنی توپ ضدهوایی را ترک کنیم.

خوب یادم هست اسماعیلی چند روز پشت سر هم هر روز یک جعبه خرما می خورد و می گفت هر وقت خرما می خورم هواپیما نمی آید! اما زمانی که ابرها کاسته شدند و هوا آفتابی شد، نظریه اسماعیلی نقض شد! میراژهای نقره ای رنگ پیدایشان شد. یکی دوتا نبودند..... 

پاورپوینت های زبان انگلیسی پایه هفتم درس 5 و 6

پاورپوینت درس پنجم زبان انگلیسی،پایه هفتم،  «میرحسین میرتیمور سیدی»

پاورپوینت زبان انگلیسی پایه هفتم، درس 6 (علی ارسلانی) دبیرستان شاهد اهل قلم ارومیه

پاورپوینت زبان انگلیسی پایه هفتم، درس 6 (میرحسین میر تیمور سیدی) دبیرستان شاهد اهل قلم ارومیه


تصویرهایی از یک کلاس

دوم بهمن 1392، مدرسه راهنمایی (به اصطلاح امروز دبیرستان مرحله اول)

1. ماجرای در

جلسه اول با سوم 4 درس دارم. این کلاس وضعیت علمی خوبی دارد. بیشتر دانش آموزان با استعداد و زرنگ هستند. چند نفری هم متوسط یا کمی پایین تر از متوسط هستند. قرار است امروز review 2 را تمام کنیم تا جلسه بعد درس 5 را شروع کنیم. وارد کلاس می شوم یکی از بچه ها می گوید آقا در را نمی بندید؟ بدون نگاه کردن به در دستم به طرف دستگیره می رود اما آن را پیدا نمی کنم. نگاه می کنم، می بینم دری وجود ندارد! موضوع چیست؟ در شکسته است. آقای خدادادی معاون فناوری بسیار زحمتکش و دلسوز و متخصص همه امور فنی در اتاقش مشغول تعمیر آن است. بنابراین کلاس امروز ما به تمام معنی open است! این قسمت درس چندین بخش دارد. بخش اول را خودم پاسخ می دهم و روی وایت برد می نویسم. برای بخشهای بعدی چند نفر از دانش آموزان هر کدام دو جمله می نویسند. برای بخش بعدی«بیرامی» را صدا می کنم تا بنویسد. به صورت تصادفی از هر نفر دو سوال می کنم و نمره می دهم، «بیرامی» هم پاسخها را می نویسد. در یکی از تمرینها اختلاف نظر ایجاد می شود. یکی از دانش آموزان: «آقا اینجا a restaurant بگوییم یا  the restaurant؟» 

در حالی که مشغول پرسیدن این سوال از بچه ها هستم: 

What's difference between a restaurant and the restaurant?  اشارات پانتومییم وار «مشکین» و «عزیزی» توجهم را جلب می کند. درست متوجه نمی شوم. فکر می کنم اشاره به این دارند که «حاجی زاده» به درس توجه نمی کند و مثلا موبایل به کلاس آورده است. به طرف «حاجی زاده» می روم. می بینم که او با دقت مشغول یادداشت تمرینات است و خطایی متوجهش نیست. با اشاره و بدون کلام می پرسم منظورتان چه بود؟ «مشکین» می گوید: آقا یعنی یک نفر داشت از سالن به کلاس ما نگاه می کرد. خوب بیشتر معلمان و معاونان و مدیر کنجکاوند تا بدانند که پشت در کلاس چه می گذرد. امروز که کلاس ما در ندارد، طبیعی است هر کس از سالن رد می شود نگاهی هم به کلاس ما بکند!

2. hotel, motel, otel

در متن درس کلمه hotel  وجود دارد که همه معنی آن را می دانند؟ یکی از بچه ها می پرسد: آقا motel به چه معنی است؟ توضیح می دهم که نوعی هتل بین راهی است که افراد با اتومبیل خود به آنجا می روند و اتومبیل خود را نزدیک اتاقشان پارک می کنند. «اشرفی» می پرسد: آقا پس otel  یعنی چه؟ ما به ترکیه رفته بودیم یک جا روی تابلوی هتل کلمه otel  نوشته بودند. چند نفری آرام اعتراضکی می کنند. تلویحا به پیش کشیدن سفر خارجی! قبل از پاسخ من یکی از بچه ها می گوید شاید h آن افتاده بوده است!

در اینجا بد ندیدم اندکی در باره زبان شناسی و فرایند ورود کلمات بیگانه به هر زبان صحبت کنم. کلماتی مانند «هتل» و «متل» که عینا از یک زبان دیگر وارد زبان ما شده اند را در علم زبان شناسی واژه های قرضی (borrowed words) می گویند. در بعضی موارد در این فرآیند ورود کلمه بیگانه به زبان مقصد، اندک تغییری هم می کند. مثل otel در ترکی استانبولی. شاید ما آذری  زبانها متخصص کج و کوله کردن واژه های قرضی باشیم. در دوران نوجوانی و جوانی محل زندگی ما نزدیک کارخانه قند ارومیه بود. خیلی می دیدم کارگران در باره بخش کاری خود در کارخانه قند صحبت می کردند. یکی از بخشها که نامش برایم جالب بود بخش «توپالاگوش» بود! کلمه ای که فکر می کردم انگلیسی یا روسی است. تاسیس کارخانه قند ارومیه به سال 1327 برمی گردد، یعنی در حدود 65 سال پیش و به دست مهندسان کشور چکسلواکی. چند سال پیش برای دیدن یکی از دوستانم که مهندس کارخانه قند ارومیه بود به آنجا رفته بودم، فرصتی پیش آمد تا دوست من تمام قسمتهای کارخانه را برای من نشان دهد. جای بسیار دیدنی و تماشایی ای است. با صداهایی از جنس بخار و توربین ها آمیخته با بوی شیرین شیره چغندر قند. آخرین قسمتی را که به من نشان داد بخشی بود که تفاله چغندر قند را خشک می کردند و برای تغذیه گاوها به دامداریها می فروختند. آنجا تابلوی رنگ و رو رفته ای را دیدم که روی آن نوشته شده بود «تفاله خشک کن» همانجا دوست مهندسم گفت: چون در 60 سال پیش تقریبا تمامی کارگران بیسواد بودند و زبان فارسی را خوب متوجه نمی شدند و نمی توانستند این عبارت را درست تلفظ کنند از آن زمان این بخش در میان کارگران به بخش «توپالاگوش» معروف شده است!

3. نمره ترم اول

این دومین جلسه بعد از اتمام امتحانات ترم اول بود. جلسه قبلی اوراق تصحیح شده را به دانش آموزان داده بودم و نمرات مستمر و کارنامه را هم برایشان گفته بودم. سه چهار نفری که جلسه گذشته غایب بودند نمرات خود را از طریق دوستانشان فهمیده بودند. «دین پرستی» و «امید حقی» هر دو از غایبان جلسه گذشته بودند. «دین پرستی» چندین بار اجازه گرفت تا حرف بزند. هر بار من فکر می کردم که سوال درسی دارد ولی هر بار با اصرار می گفت که یک نمره به نمره او اضافه کنم. همینطور «امید حقی» که دو یا سه بار این کار را انجام داد. البته این دو نفر از دانش آموزان خوب و زرنگ هستند ولی متاسفانه در امتحان کتبی ترم اول به خاطر با عجله نوشتن، چند سوال را اشتباه پاسخ داده اند و هر دو نمره شان 18 شده است. نمره مستمرشان با اندکی تسامح 20 شده است و طبیعتا نمره کارنامه هم 19 خواهد بود. اما آنها اصرار داشتند که نمره شان 20 شود. من اصول خودم را توضیح دادم بر این مبنا که اگر کسی در آزمون کتبی حداقل 19 گرفته است، نمره مستمرش را با ارفاق 20 داده ام که میانگین می شود 19/5 . رایانه مدرسه هم این عدد را خودش گرد می کند و می شود 20.  اما برای کسی که 18 گرفته است نمی توانم 20 بدهم، هرچند اگر نمره مستمرش 20 باشد. متوجه شدم توضیح من رضایت کسانی که 20 یا 19 گرفته بودند را جلب کرد. یعنی دور از عدالت می دیدند  که 18 را با 20 واقعی یکسان در نظر بگیرم. اما ماجرا تا پایان ساعت درسی و در طول راهرو مدرسه تا ورود من به اتاق معلمان در زنگ تفریح هم ادامه داشت.

4. بشتابید «دعوا»

روز چهارشنبه زنگ مدرسه زودتر می خورد. تفریبا ساعت 12 و آخرین روز درسی هفته هم هست. تک زنگ آخر را باز هم در کلاس سوم 4 درس داشتم. کلاس سوم 4 در آخرین طبقه  واقع است. (طبقه سوم) بنابراین کمی دور از دسترس ناظمان مدرسه است و همین مسئله ممکن است فرصتهایی برای بازیگوشی بچه ها فراهم کند. وارد کلاس (هنوز هم بدون در) که شدم دیدم که دو تا از بچه ها سخت در حال کتک کاری هستند. انتظار این را دیگر نداشتم. دعوای دو نفر فرصتی فراهم می کند تا تماشاگران یک مسابقه زنده مهیج را رایگان ببینند. در کوچه و خیابان هم همینطور است. تا دعوا یا تصادفی شود همه جمع می شوند برای تماشا. خود این مسئله چه بسا طرفین دعوا را بیشتر تهییج می کند تا مبادا تماشاگران فکر کنند آنها در مقابل حریف کم آورده اند. به زحمت و با کمک دیگر بچه ها توانستم دو نفر را که مثل کشتیگیران با هم سرشاخ شده بودند را از همدیگر جدا کنم و حتی در همین حین هم ضرباتی به همدیگر حواله کردند. در این جور مواقع هم معلم و هم معاون مدرسه نباید تساهل به خرج دهند چرا که درگیری فیزیکی در یک محیط علمی و فرهنگی از زشت ترین کارهاست. دست دانش آموز .... را که فکر می کردم شروع کننده درگیری است را گرفتم و به طبقه پایین، پیش آقای ترابی (معاون مدرسه) رفتیم. مچ دستش گرفته بودم  ستبر و محکم بود، از مچ دست من بزرگتر و قوی تر. فکر کردم همین مسئله به او قدرت می دهد زود با دیگری دعوا کند. اما همین احساس داشتن تفوق فیزیکی ممکن است در آینده کار دستش دهد و او را دچار مشکل کند. پس باید یاد بگیرد هر کسی زور بیشتری دارد حق ندارد دیگری را بیازارد. بعد از  برگشت به کلاس، طرف دیگر دعوا را هم برای قضاوت منصفانه تر نزد ناظم  مدرسه فرستادم و گفتم این جلسه اجازه نشستن در کلاس را ندارند. در مدارس پسرانه بعضی اوقات این نوع مشکلات پیش می آید و اصولا بهتر است ما معلمان قبل از دانش آموزان در کلاس باشیم. چند سال قبل در همین مدرسه این طرح را عمل کردیم اما بعد از مدتی فراموش شد. دلیل اصلی هم کوتاه بودن فرصت زنگ تفریح است. 10 یا 15 دقیقه.  تا معلم به اتاق معلمان برسد و جرعه ای چای بنوشد فرصت تمام می شود. تازه گپ و گفت های کوتاه معلمان با هم در زمینه های مختلف در این زمان کوتاه را هم باید در نظر گرفت.

این بود قسمتی از روز کاری یک معلم در یک مدرسه راهنمایی در سال 1392 هجری شمسی برابر با ژانویه 2014 میلادی. خیلی کنجکاو هستم تا بدانم روز کاری یک معلم (مکتبدار) در 200 سال پیش چگونه بوده است؟ کسی چه می داند شاید 200 سال بعد کسی من باب کنجکاوی دنبال روز کاری یک معلم در زمان گذشته بگردد.

 

پاورپوینت زبان انگلیسی پایه سوم راهنمایی، درس سوم و جهارم (شاهد اهل قلم ارومیه)

نمونه سوال زبان انگلیسی ترم اول، پایه هفتم، دی ماه 1392، دبیرستان شاهد اهل قلم ارومیه

پاورپوینت زبان انگلیسی پایه سوم راهنمایی، درس سوم . این پاورپوینت ساخته دو نفر از دانش آموزان خوبم به نامهای آقایان محمد بیرامی خانی و هادی حسن زاده است.

پاورپوینت زبان انگلیسی درس چهارم پایه سوم راهنمایی، تهیه شده به وسیله دانش آموز خوبم آقای محمد بیرامی خانی. این پاورپوینت به لغات درس 4 پرداخته است و بعد از معرفی  و معنی هر کلمه، برای هر کلمه یک مثال آورده است. چون کل قسمتها به زبان انگلیسی است برای دانش آموزانی که می خواهند بیشتر یاد بگیرند بسیار مفید خواهد بود.


تاملی دیگر در باب تنبیه بدنی در مدارس

یکی از اولیا با معاون مدرسه بحث و مجادله می کند با این مبنا که چرا فرزندش مورد تنبیه بدنی واقع شده است؟ نیم ساعتیی بحث ادامه دارد و ناظم مدرسه به زحمت می تواند او را آرام سازد.

زمان تنفس است. معلم وارد دفتر مدرسه می شود تا نفسی تازه کند و استکانی چایی بنوشد. خسته و شاکی است از رفتار بی ادبانه و حرمت شکنانه چند دانش آموز. می گوید خسته و درمانده شده است. بچه ها نه توان درک درس را دارند، نه تکالیف خود را انجام می دهند و نه به درس گوش می کنند. از همه اینها که بگذریم تعدادی از آنها نمی توانند ساکت بنشینند. دائما با دیگران بحث و جدل و دعوا می کنند.

این روزها صحبت از تنبیه بدنی در مدارس باز هم بیشتر شده است. یکی از همکاران می گوید به هر مدرسه ای که می رود مواردی از اعتراض اولیا در این باب به گوشش می خورد. همین امروز هم گزارشی در این مورد در اخبار ساعت 14 رادیو پخش شد. بعید نیست این بحث در آینده به یک چالش جدی در آموزش و پرورش تبدیل شود.

باید اذعان داشت که از اول تاسیس آموزش و پرورش مسئله تنبیه بدنی یکی از مواردی بوده است که همیشه مسئله ساز بوده است و همیشه هم به نوعی وجود داشته است حتی قبل از تاسیس وزارت آموزش و پرورش،  موضوعی مانند به فلک بستن دانش آموزان جزء جدایی ناپذیر مکتبخانه ها بوده است. به نظر می رسد هنوز هم  موضوع تنبیه بدنی را باید جدی گرفت و نگران آن بود که در آینده مبادا به مسئله جدی و چالش برانگیز در آموزش و پرورش کشورمان درآید.

1. آیا تنبیه بدنی امری نامطلوب است؟

شخصا بعضی از همکاران را مشاهده کرده ام که می گویند: ای کاش مجوز تنبیه بدنی به ما اعطا می شد آن وقت می دیدید که چگونه می توانستیم دانش آموزان را درسخوان و مودب بار بیاوریم. دیگر هیچ دانش آموزی نمی توانست دست به بی انضباطی یا تنبلی بزند. در پاسخ باید گفت شاید ایجاد فضای پادگانی در کوتاه مدت و برای بعضی از کیس ها، مفید واقع شود اما تبعات بسیار زیادی دارد از قبیل: ترویج خشونت، ایجاد جو دیکتاتوری در کلاس، ترس و فرار از مدرسه و انتقال همین نوع تربیت به خانواده و اجتماع که بسیار خطرناک است. همین دانش آموز که در آینده یک بزرگسال می شود برای حل هر مشکل کوچکی که در خانواده یا اجتماع برایش پیش بیاید اولین سلاحش تنبیه بدنی و کتک کاری خواهد بود. قابل تصور است که باید چه جامعه پر هرج و مرجی را انتظار داشت. مثل پلیسی که به جای تحقیق فنی و حرفه ای برای کشف جرم، هر متهمی که گیرش بیاید را کتک بزند تا به جرم خود اعتراف کند. در این صورت چه بسا افراد زیادی برای در امان ماندن از کتک خوردن به جرمهای ناکرده ای اعتراف کنند و پلبس ما هم هیچ وقت تبدیل به یک پلیس حرفه ای نخواهد شد.

از طرف دیگر پر واضح است اگر من معلم که خواستار اعطای مجوز تنبیه بدنی هستم، اگر فرزند خودم در مدرسه، به حق یا بنا حق مورد تنبیه بدنی واقع شود، چه کارهایی را انجام نخواهم داد تا معلم مربوطه را به سزای اعمالش برسانم!

2. آیا تنبیه بدنی مشکل همه مدارس است؟

در کشور ما درست یا غلط انواع مختلفی از مدارس وجود دارند. مدارسی از قبیل مدارس دولتی، نمونه دولتی، غیر انتفاعی، شاهد، تیزهوشان، هیئت امنایی و ... . در بسیاری از مدارس یک محیط علمی و تحقیقی وجود دارد که بحث تنبیه بدنی در این موارد، اصلا بحث زائدی است و حتی شاید دانش آموزان این نوع مدارس نتوانند تصور کنند که چه تنبیهاتی ممکن است در مدارس صورت گیرد. دانش آموزان این مدارس تمام فکر و حواسشان آموختن و یادگیری و پرسش است. رابطه آنان با معلمان رابطه ای توام با احترام و قدرشناسی است. بسیاری از مدارس تیزهوشان، بعضی از مدارس غیرانتفاعی و هیئت امنایی اینگونه هستند. به طور کلی دانش آموزان این مدارس انتخاب شده یا با آزمون وارد این مدارس شده اند و بنابر این بنیه علمی خوبی دارند. آمده اند درس بخوانند و یاد بگیرند. قوه یادگیری خوبی دارند، غذای خوبی می خورند و در خانواده تربیت خوبی را تجربه کرده اند.

پس شاید بتوان گفت بیشتر موارد تنبیه بدنی در مدارس دولتی صورت می گیرد، آن هم بیشتر در مدارس پسرانه. حتی شاید بتوان گفت اندازه و گسترش آن در حد نیم درصد هم نیست اما به سبب اهمیت دانش آموز و اهمیت احترام به حق انسان، همیشه پر سر و صدا و بحث انگیز و البته مهم است.

3. به عمل کار برآید به سخندانی نیست.

روان شناس محترم، روحانی عزیز و استاد دانشگاه باتجربه به معلم در باره عواقب تنبیه بدنی به معلم هشدار می دهد. آنان تعجب می کنند چرا معلم یا مدیر و ناظم به جای اینکه از یافته های علمی و تربیتی نوین برای تربیت دانش آموزان استفاده کنند دست به تنبیه بدنی می زنند. اما باید اذعان داشت که در عمل، موضوع به این سادگی نیست. تصور کنید همان استاد دانشگاه یا روان شناس به یکی از این کلاسهای سوم راهنمایی برود که بیشتر دانش آموزانش اگر یک امتحان استاندارد می دادند همگی باید مردود می شدند. بیشتر آنان هنوز جدول ضرب را یاد نگرفته اند یا به زحمت می توانند جمله ای از کتاب فارسی را بدون غلط بخوانند. چون درس جدید را نمی فهمند، بنابراین جذابیتی برایشان ندارد و به دنبال مستمسکی برای به هم زدن جو کلاس هستند تا وقت بگذرد. حال تصور کنید استاد یا دکتر روانشناس ما در حال نوشتن فرمول ریاضی یا علوم روی  تخته سیاه است و با جدیت و دلسوزی می خواهد این مطلب را به دانش آموزان یاد دهد که احساس می کند از دور چیزی به سویش پرتاب می شود و به پشت سرش می خورد، شلیک خنده بچه ها بلند می شود. استاد فرضی ما دم بر نمی آورد و صبر می کند مبادا یافته های علمی قبلیش خدشه دار شود. به سوی نیمکت دانش آموزان می رود تا به تکالیفشان نگاه کند در حالی که خم شده است احساس می کند پشت سرش بعضی ها کار بی ادبانه ای انجام میدهند! خشمش را کنترل می کند و باز دم بر نمی آورد. ده دقیقه بعد بار دیگر آن عمل زشت تکرار می شود، سعی می کند بر خشمش غلبه کند اما به هر حال انسان است و جائز الخطا. در اینجاست که استاد یا روانشناس از کوره در می رود و تمام یافته های روانشناسی را از یاد می برد و کاری را می کند که چند روز بعد به احتمال زیاد عاقبتش نشستن روی صندلی روبروی قاضی دادگاه است.

 

4. مقصر کیست؟ معلم، مدیر، خانواده، رسانه، دانش آموز یا سیستم آموزشی ....

اگر بخواهیم سیاه و سفید قضاوت نکنیم باید بگوییم همه در ایجاد این مشکل سهیم هستند و حتی مهم است بدانیم که سهم دانش آموز از همه کمتر است چرا که باید فرض را بر این بگذاریم که لااقل دانش آموز ابتدایی و راهنمایی به آن از حد رشد نرسیده است که از او انتظار داشته باشیم کاملا مطابق با هنجار رفتار کند.

بینش مدیر و معلم نسبت به جهان و انسان و آموخته های علمی و تربیتی آنان در این راستا بسیار اهمیت دارند. مطالعه کتاب و پیدا کردن شناخت در باره نوع نگاه ما به جهان پیرامون در این راستا نقش اساسی بازی می می کند که متاسفانه ما از آن غافل هستیم. حتی مطالعات فقط در یک زمینه ممکن است بی فایده و چه بسا مضر باشد. مخلوطی از مطالعه در زمینه های علمی، تربیتی و فلسفی و دینی و ادبیات مورد نیاز است. معلمی واقعی شغلی حرفه ای و با پیچیدگی های خاص خودش است که نیاز به مطالعه در همه حال دارد، هم در رشته تدریس و هم علوم تربیتی و فلسفه تعلیم و تربیت. متاسفانه به دلایل مختلف ما معلمان در این زمینه ها ضعیف و ناکارامد هستیم. همین دبیرستانی که در شهر ما ادعای یکی از فراهوشمندترین مدرارس کشور را یدک می کشد، چرا باید سوال امتحانیش تایپ نشده و چاپ نشده باشد. ورقه ای تایپ و تکثیر نمی شود. میلیونها تومان صرف خرید تجهیزات رایانه ای و حتی تبلت می شود،  اما معلم ما فقط از امکان قلم نوری این همه تجهیزات استفاده می کند. یعنی هزینه کردن حداقل 5 میلیون تومان به جای یک ماژیک یک هزار تومانی. باید قبول کرد معلم واقعی بودن سخت است. معلم حرفه ای بودن فقط داشتن لیسانس یا فوق لیسانس نیست.

در باره خانواده  و رسانه بحث بسیار است و در مجال این نوشته نیست. اما در یک جمله می توان گفت خانواده و رسانه ها امروزه نقش پر رنگی در شکل گیری تربیت ذهنی و عاطفی دانش آموز دارند حتی بیشتر از مدرسه.

اما به نظر می رسد نقش اصلی در این راستا بر عهده سیستم آموزشی است. متاسفانه سیستم آموزشی ما تقریبا فاقد استراتزی پایدار است، بلکه بیشتر شخص محور است. با تغییر وزیر،  گاهی کل نظام آموزشی تغییر می کند. سیستم آموزشی ما سطحی، ظاهر نما و دارای پایه های ضعیف،  مخصوصا در مدارس دولتی است. متاسفانه سیستم آموزشی ما در این حد اقل ده سال اخیر با عناوین و دلایل مختلف به صورت خزنده به طرف حذف یا کمرنگ نمودن ارزش نمره رفته است. تنها توان پیشگرانه ای که معلم داشته است را از دستش گرفته است. ظاهرا همه قبول می شوند وکسی مردود نمی شود و هیچ مشکلی وجود ندارد. آمارها همه مثبت هستند، حداقل روی کاغذ.  اما بعضی از دانش آموزی که فاقد حداقل پایه علمی هستند، کشش یادگیری مطالب جدید را ندارند. کلاس روزانه برای این گونه دانش آموزان تبدیل به یک زندان روزانه می شود. دانش آموز می خواهد با لودگی و بی انضباطی و دست انداختن کلاس و معلم اندکی از تلخی این زندان بکاهد. بدیهی است، قریب یک میلیون معلم که هر روز سر کلاسها در حال تدریس هستند 10 یا 20 نفری هم عنان صبر از کف می دهند و این ممکن است برای همه پیش بیاید و هیچ کس نمی تواند ادعا کند که می تواند در عمل و در جریان تدریس مصون از این خطا باشد حتی همان قاضی محکمه که می خواهد برای معلم خاطی از نظر قانون، دیه شرعی تعیین کند.