معاون مدرسه در روستا
این سال جدید تحصیلی دارد مسیر دیگری را برای من رقم میزند. امسال قرار است معاون مدرسه در روستا بشوم. دل کندن از تدریس برایم بسیار سخت است. از ابتدای تاسیس دبیرستان شاهد اهل قلم در این مدرسه زبان انگلیسی تدریس میکردم. تمام این سالها برایم سراسر لذت و شور و نشاط بود. جو عمومی مدرسه اعم از مدیر و معاونان و همکاران فوق العاده بود. همه با هم دوست بودند و فضای بسیار صمیمی و پرنشاط در مدرسه حاکم بود. دانشآموزانم در این مدرسه بسیار مهربان و فهیم و پرتلاش بودند. هر روز مدرسه برایم تازگی وصفناپذیری داشت. تمام این سالها هر صبح برایم توام با شور و سرزندگی بود و هر ظهر یک خستگی شیرین زیبا. هیچ وقت تدریس در این مدرسه برایم کسالت بار نبود. برای تمام درسهای کتاب ساعتها وقت میگذاشتم و محتوای الکترونیکی درست میکردم و هر بار کنجکاو بودم واکنش دانشآموزان چگونه خواهد بود. همیشه خودم را جای دانشآموزان میگذاشتم و با خود میگفتم اگر من به جای آنها باشم در این جلسه درسی خسته میشوم یا نه؟ پس سعی میکردم که درسم خسته کننده و خشک نباشد و بچههای این مدرسه بسیار فهیم و هوشیار بودند و تدریس و رفتار متفاوت را درک میکردند. معتقدم کلاس درس باید سراسر لذت و خوشی و شیرینی باشد. سالها قبل که ساختن پاورپوینت به گستردگی حالا نبود، به دانشآموزانم یاد میدادم که پاورپوینت درست کنند و به نام خودشان در وبلاگم میگذاشتم و بچهها چه ذوقی میکردند از اینکه میدیدند پاورپوینتشان چندین هزار بار دانلود شده است.
از آن گونه معلمها نیستم که معتقدند معلم نباید به دانش آموز رو بدهد و به رویش بخندد. من معتقدم که معلم و دانش آموز باید واقعا با هم دوست داشند و صمیمانه با هم رفتار کنند اما در عین حال حریم ها نباید فرو ریخته شوند، خلاصه احترام در عین اقتدار. سال گذشته وسط روز دو ساعت خالی داشتم. آن دوساعت را با بچههای سوم راهنمایی والیبال بازی میکردم و بچهها چقدر خوشحال میشدند و چند روز قبل پشت سر هم یادآوری میکردند که آقا «یادتان باشد دوشنبه بازی داریم.» وقتی تیمشان تیم آقا معلم را میبرد آنقدر سر و صدا و خوشحالی میکردند که انگار جام جهانی را بردهاند.
بچهها آن چنان مهربان و گل بودند که اگر یک روز سرحال نبودم و تدریسم کمی خشک بود دلواپسم میشدند و بعدر از اتمام تدریس، میگفتند آقا امروز چرا سلیمی هر روز نبودید؟ چرا امروز لبخند همیشگی را نداشتید؟ هنوز هم بسیاری از دانشآموزانم بعد از گذشت چندین سال، اکنون که دانشجو یا شاغل هستند نامم را در فضای سایبر جستجو مدر پایان کلاسیکنند و یادداشتی از سر لطف میفرستند و از گذشتههای شیرین و پرخاطره و نوستالژیک یاد میکنند و به این کمترین اظهار محبت میکنند.
حتما دلم برای مدرسه شاهد تنگ خواهد شد. برای نکتههای بکر و ظریف آقای «جعفریوند»، برای صداقت و بزرگمنشی آقای «رضایی» مدیر سابق مدرسه، برای روحیه دادنهای صبحگاهی آقای «علیزاده» مدیر فعلی مدرسه، برای سختکوشی و دلسوزی آقای «خدادادی»، برای صدای رسای آقای «ترابی» و مهربانیهای آقای «بزازی» و آقای «حقی»، برای دوستان هم رشتهام آقایان «اشرفی» و «نمازپور» با روح زیبا و سرشار از صفا و صداقتشان و عشق به کارشان، برای شوخیهای آقای «محمودینژاد»، برای آقای «حشمت» حتیی اگر سکوتش را نشکند، برای آقای «مدنی» وقتی از تجربیاتش سخن بگوید، برای راهنمایی و راه حل های آقای «کاشیساز» برای آقای «جعفری» عاشق رنگ قرمز که رنگ آبی را نشانش دهم و مشتی بر پشتم بزند و دنبالم کند، برای رکگوییهای دوست نارنینم آقای «دانش» برای آقای «مطلب» که سر یک بحث تاریخی جالب را سر میز نان و پنیر صبحانه باز کند و برای همه همکاران و دوستان گلم. دلم تنگ خواهد شد برای جلسات ماهیانه معلمان که همیشه دیرتر از زمان معین شده آغاز میشد و در حالی که با ریتم آرام شروع میشد، معمولا در میانه جلسه، بحث، شور و حال میگرفت و داغ میشد، نظرات متفاوت میشد و شور و غوغایی در میگرفت که انگار در حال تصویب متمم قانون اساسی هستیم! یا در حال پیدا کردن راه حل جدیدی برای مشکلات جهانی بشر قرن 21!
زمان مثل برق و باد میگذرد و یک آن چشم باز میکنی که سالها از زمان اولین روز خدمت معلمی که باید در روستا تدریس میکردی و اول صبح در ترمینال شهر مدتها منتظر مینیبوس روستا میشدی ، میگذرد. تقدیر این بود که این چند سال آخر خدمت را هم در روستا بگذرانی و به قول ملای روم:
هرکسی کو دور ماند از اصل خویش بازجوید روزگار وصل خویش
خدا کند که بتوانم مفید واقع شوم و خودم هم بتوانم آرامش داشته باشم.
این هم محل جدید خدمت من