این روزها
فوت مادر بزرگ: دو هفته پیش مادر بزرگ پدریم از دنیا رفت. مادر بزرگ مرحومم، مادر بزرگ تنی نبود، مادربزرگ واقعیم را من اصلا ندیدهام و پنجاه شصت سال پیش از دنیا رفته است. بعد از مرگ مادر پدرم، پدر بزرگم در آن سالها که سن نسبتا بالایی هم داشته است، زن جوانی اختیار کرده بوده است و پشت سرش چند تا بچه، طوری که عمویم با من همسن است. زن خوب و مهربانی بود و خیلی هم در زندگی سختی کشید. بعد از مرگ شوهرش تمام زحمت بزرگ کردن بچهها بر عهده خودش افتاده بود. عمر زیادی هم از خدا گرفت اما به هر حال آدمی هر قدر هم عمر زیادی بکند مرگش غمناک است و مثل این است که روزگار آن چیزی را که میتوانست به او بدهد را به او نداده است. نمیدانم شاید خوشبختی، شاید شادی یا آرامش. انگار زندگی و مرگ هرکس، خود، غمی بزرگ است. هر وقت نام و یاد او به خاطرم میآید، خاطرات بچگی خودم و تابستانهای روستا و خانه بزرگ و نان پختن زنان روستایی و درخت توت وسط خانه و شنا در رودخانه و ..... به یادم میآید و بازیهای کودکانه من و عموی هم سن و سالم.
نماز وحشت: مجلس ترحیم در روستا برگزار شده بود. مدتی بود که خیلی از دوستان و فامیلها را ندیده بودم. بعضیها را اصلا نمیشناختم. هنوز سنت شام غریبان در روستای ما برقرار است. به این ترتیب که اهالی روستا، قابلمه های آبگوشت را به مسجد میآورند و همه را در یک دیگ بزرگ میریزند. مهمانان و صاحبان عزا و عده زیادی از روستاییان، شام را در مسجد میخورند، شامی که از مخلوط آبگوشتهای مختلف به دست آمده است. بعد از شام هم نماز وحشت برای مرحوم از دست رفته میخوانند. هنگام اقامه نماز وحشت بک روحانی جوان آمد و راهنمایی کرد که چطور نماز وحشت بخوانیم. رکعت اول باید آیه الکرسی خوانده شود. راستش قبلا حفظ بودم، در ذهنم مرور کردم، فهمیدم که در بعضی جاها گیر میکنم. روحانی جوان گفت من می خوانم و شما بعد از من تکرار کنید. در وسطهای آیه الکرسی، روحانی جوان هم گیر کرد و نتوانست ادامه دهد، مجبور شدیم نماز را دوباره شروع کنیم. این دفعه آقای روحانی که خیلی یا اندکی هم شرمنده شده بود از روی قرآن خواند. روستاییان هم با اینکه اکثرا بیسواد بودند اما خیلی روشنفکر بودند و اصلا برایشان مهم نبود و بعد از نماز برای دلداری به آقای روحانی میگفتند اصلا ناراحت نباشید، از این موارد پیش میآید.
موسس سلسله: به لطف روشهای جدید آموزشی ما که خوشبختانه دیگر کسی تجدید و مردود نمیشود واقعا سواد دانشآموزان بالا رفته است! شاید باور کردنی نباشد اما یکی از دانش آموزان خودم که در پایه هفتم است، فقط در نوشتن اسم و فامیل خودش دو غلط املایی دارد! در میانهی جلسهی امتحان ترم اول یکی از دانشآموزان پایه هشتم دست بلند کرده و سوالی میپرسد:
-آقا ببخشید موسس سلسله چه کسی است؟
تعجب میکنم و میپرسم:
-موسس کدام سلسله؟
دانشآموز میگوید:
- آقا سلسله دیگه!
به ورقه امتحانی نگاه میکنم. سوال این است: موسس سلسله های صفاریان و قاجاریان چه کسانی هستند؟
البته نباید به اصطلاح از حق بگذریم. دانشآموزان بسیار خوبی هم وجود دارند. بعضی از آنها واقعا بسیار با شعور و با فرهنگ هستند. گاهی در میانهی درس، نگاه جدیدشان به مطالب واقعا تحسینبرانگیز است و این امیدوار کننده است.
توقع زیاد: هر چقدر می خواهم توقعم را پایین بیاورم، اما نمی شود. شاید هم من خیلی خودخواهم بعضی وقتها به خود میگویم نباید انتظار زیادی داشت، کاش بعضی مواقع میشد نفهمید. کاش می شد بی خیال بود. بعضی وقتها واقعا سخت و دشوار می شود. به هر حال به قول شاملو، انسان دشواری وظیفه است.