برای پسرهای نازنینم
امروز که درست یک و نیم ماه از پاییز 95 گذشته است، سری به مدرسه زدم. دلم برای بچه ها واقعا تنگ شده بود، برای سر و صدایشان، شیطنت هایشان و روح زیبا و پاک کودکانه شان. حالا که مدتی است از مدرسه دور شده ام خیلی وقتها واقعا دلتنگ بچه ها می شوم. راستش می خواستم مدتی از مدرسه دور باشم تا شاید مدرسه و بچه ها را فراموش کنم و به فاز دیگری وارد شوم اما مثل این که لباس معلمی نمی خواهد از تن من دربیاید و باز هم چرخ روزگار طوری چرخید که امسال دوباره در یک مدرسه دیگر و با بچه های دیگر یک فضای دیگر را دارم تجربه می کنم. اما این بچه های پر محبت روستا یک چیز دیگر هستند، محبت خالص و ناب و بی هیچ گونه آلایشی. متاعی که به غیر از اینجا در جای دیگری یافت نمی شود. در اینجا هیچ کس حساب سود و زیان را نمی کند اگر کسی را دوست دارند برای این است که واقعا دوستش دارند و نه چیز دیکر. بچه ها ماشین مرا که دیدند ولوله ای به پا شد، همه همدیگر را صدا می کردند و باورشان نمی شد. لحظه شیرینی بود دیدن صورت ماه بچه ها. واقعا از سر و کولم بالا می رفتند و به زحمت توانستم به داخل مدرسه بروم. نوشته ها و تصاویر سالن مدرسه همانهایی است که من زده ام. یاد این شعر افتادم: زندگی صحنه هنرمندی ماست، هرکسی نغمه خود خواند و از صحنه رود، صحنه پیوسته به جاست، خرم آن نغمه که مردم بسپارند به یاد. و من نغمه خود را خواندم و از صحنه رفتم و صحنه همچنان بجاست. امیدوارم که در یادها بماند. همکاران، همان همکاران پارسال بودند، به غیر از یک نفر که به جای خانم محمودی آمده است. مرا حسابی شرمنده ساختند با هدیه ای که به مناسبت بازنشستگیم تهیه کرده بودند. شرمنده اقای شهریار بودم که نتوانسته بودم در این مدت به مدرسه سری بزنم و کمکی بکنم.
بچه های روستای بند، کمتر با اینترنت و فضای مجازی آشنا هستند و من اینها را برای خودم و برای آنها می نویسم تا یادگاری باشد که یک روز این صفحه را بعضی از آنها پیدا کنند و بخوانند و خاطرات آن زمان در ذهنشان زنده شود. چند تصویر هم از پسرهای نازنین گذاشتم.
این شمس نژاد و حسینی بیشتر از همه ذوق کرده بودند. شمس نژاد می گفت چند شب خواب مرا می دیده است. حتما امروز خوابش تعبیر شد که مرا دید. اینها کلاس پنجم پارسال بودند که امسال ششم شده اند. این رضاپور پسر خیلی خوبی است اگر اندکی از بازیگوشیش بکاهد. یادش بخیر سیب زمینی های پارسال به عنوان ناهار که این امیر ناقلا از مغازه کنار مدرسه می خرید.
این هم مراسم دهه فجر پارسال است که هر کلاس سرود خودش را خواند و جوائز و لوح تقدیرهای زیادی هم به بچه ها دادیم. اینها امسال در پایه هفتم هستند. زبیری را امروز دیدم.
یادش بخیر، عجب برفی آمده بود و چه آدم برفی بزرگی درست کرده بودیم. از این لحظه عکسهای زیادی گرفته ام. این هم عکسی است که زبیری از ما گرفته است. چندان خوب نیفتاده است. انگشتش هم آن بالا دیده می شود! بچه های اینجا به عکس گرفتن، عکس کشیدن می گویند. حیف که این خاطره را یکی از دانش آموزان کمی تلخ کرد. البته حالا حقی پسر خوب و فهمیده ای شده است.
این تصویر اول مهر امسال است. بچه ها لباسهای فرم خود را پوشیده اند. من این روز را از همه روزهای سال بیشتر دوست دارم حتی بیشتر از عید نوروز. روز اول مهر اصلا روز خاصی است برای همه حتی بزرگترها.
این پسر بسیار خوبم ذبیح الله ایوبی است. خیلی پسر نازنینی است. امروز حسابی مرا دگرگون کرد. نتوانستم جلوی اشکم را بگیرم با اینکه چند نفر از همکاران هم آنجا بودند، مدام به خودم می گفتم مرد که نباید گریه کند اما نتوانستم و بغضم ترکید. چه می توانستم برایش بگویم، برای فقدان پدرش، جز اینکه در آغوشش بگیرم و همراه با او بگریم. ذبیح الله عزیزم امیدوارم در آینده بتوانی یک انسان موفق و سربلند باشی. همواره به یادت هستم و خیلی دوستت دارم.
این هم تصویری از اردوی سال گذشته.
آه از این زمان که مثل برق و باد می گذرد و یک آن چشم باز می کنی و می بینی از یک نوجوان پر شور و شر تبدیل شده ای به معلمی که سال آخر خدمتش را پشت سر می گذارد. یک روز برای دوست عزیزتر از جانم به مناسبت بازنشستگیش مطلب می نوشتم و شاهد لغزش قطره اشکی بعد از خواندن مطلب در صورتش بودم و امروز دارم برای بازنشستگی خودم مطلب می نویسم. پسرهای خوب دبستان میعاد بند، سال خوبی با هم داشتیم. باور کنید با اینکه خیلی بازیگوش و شلوغ بودید ولی من یک لحظه هم نتوانستم عصبانی و خشمگین بشوم. من هر روز می خواستم محیطی را بوجود بیاورم که شما در آن راحت و سرزنده باشید، بر دانشتان اضافه شود و فراتر از آن، روح انساندوستی و مهربانی و ادب و آزادگی در نهادتان جوانه بزند. امیدوارم قدر گوهر زمان را بدانید و هر چه در توان دارید بر روی درس خواندن بگذارید که تنها راه موفقیت در آینده است. امیدوارم اگر برای این کمترین، عمری باقی بود شما را در کسوت انسانهای باسواد و آگاه و با فرهنگ جامعه ببینم. هیچ وقت فراموشتان نخواهم کرد و دلم برایتان تنگ خواهد شد. خدا نگهدار شما و حلالم کنید.
اگر ابرهای تیره رفتند و نور روشن فردا را دیدید
از ما به مهربانی یاد آرید
از ما که در تمامی شب عمر
به دنبال نور سحر
پرسه می زدیم.