در هر حال سوال آزار دهنده اين است كه آيا تنبيه بدني باعث كاهش غير قابل قبول منزلت شخص ميشود؟ قابل توجه است كه شكلهاي ديگر تنبيه وجود دارند كه حتي بيشتر از تنبيه بدني باعث كاهش منزلت اشخاص ميشود و هنوز موجب اعتراضات مشابه نشدهاند. براي مثال در نظر بگيريد انواع توهينهاي نگهبانان به زندانيان، شامل تجاوز شديد به حريم خصوصي (مانند محروم كردن از گردش و و تسهيلات شستشو كه شخص آزاد بايد داشته باشد) همچنين تحقيرهاي اعمال شده از طرف ناظران، نگهبانان و حتي تعدادي از همقطاران قدرتمندتر. بينش من ميگويد كه اين نوع كاهش منزلتهاي اشخاص از آنچه در تنبيه بدني روي ميدهد سبقت ميجويند هرچند مشخص است كه تنبيه بدني ميتوانست در حالت بدتري اتفاق بيفتد. اگر تنبيه بدني به اين علت اشتباه است كه قسمتي از بدن شخص متخلف را در بر ميگيرد پس مطمئنا تعرض بزرگتري كه به حريم شخص زنداني صورت ميگيرد بايد بدتر و اشتباهتر باشد. درست است كه تنبيه بدني همراه با استعمال شديد و مستقيم زور به بدن است، اما من نمي دانم براي مثال چطور آن كاهش منزلت بيشتري از كاربرد غير مستقيم و ملايم زور در جريان يك محروميت از گردش ايجاد ميكند. درست است كه تعرض به حريم زنداني كه اشاره كردم در حوزه بزرگسالان است در حاليكه تنبيه بدني بر كودكان اعمال ميشود اما من نميدانم كدام تمايز، تنبيه فيزيكي در كودكان را بدتر ميسازد. مخصوصا به نظر ميرسد در مورد كودكان كم سن و سال كه «عنصر شرمساري»( element of shame )آنها از بزرگسالان به مراتب كمتر خواهد بود، ظرفيت افزايش شرمساري بين زماني كه شخص كم سن و سال است و زماني كه بزرگ مي شود متفاوت است. بنابراين اگر ما فكر ميكنيم كه اعمال ذكر شده در زندان، اشتباه نيستند پس به تبع آن ما نميتوانيم بگوييم كه همهي تنبيهات بدني اشتباه هستند.
ج: تنبيه بدني منجر به آسيب فيزيكي ميشود.
ادعا ميشود كه تنبيه بدني تاثيرات فيزيكي مضر بيشماري دارد، شامل: «افسردگي»(depression)، «سركوب احساسات»( inhibition)، «انعطافناپذيري»(rigidity)، «كاهش اعتماد به نفس»(lowered self-esteem) و «افزايش اضطراب»(heightened anxiety).
اگرچه شواهدي وجود دارد كه تنبيه مفرط ميتواند آسيبهاي فيزيكي ذكر شده را به طور معني داري افزايش دهد متاسفانه بيشتر اطلاعات در اين مورد براي اثبات اين قضيه كه تنبيه بدني «ملايم»(mild) و «نادر»(infrequent) هم منجر به اين آسيبها ميشود، نارسا و ناكافي هستند. «موري استراوس»( Murray Straus) يك مخالف تنبيه بدني اطلاعاتي در باره تنبيه بدني نادر و ملايم جمعآوري نموده است. تحقيق او كه نسبت به تحقيقات اخير در باره تنبيه بدني در سطح بالايي است از اين نگرش كه حتي تنبيه بدني نادر و غيرجرحي(noninjurious) ميتواند منجر به افزايش اضطراب شود حمايت نميكند. با وجود اين به دو دليل اين تحقيق از اثبات اينكه تنبيه بدني ملايم اشتباه است عاجز است. اول بررسيها «قطعي»( conclusive) نيستند. مشكل «روششناختي»(methodological) اين است كه مطالعات، تجربي نيستند بلكه تحقيقات بر مبناي عامل «خودگزارشي»( self reports) تهيه شدهاند. «استراوس» اين موضوع را ميداند با اينحال فكر ميكند بررسيها قانع كننده هستند. نكته دوم اين است كه حتياگريافتههاي پروفسور «استراوس» معتبر باشند، طبيعت اطلاعات براي تصديق محكوميت اخلاقي تنبيه بدني ملايم و نادر، ناكافي است. مثلا طبق اين مطالعه افزايش افسردگي براي تنبيه فيزيكي غيرمداوم ثابت نشده است. افزايش شاخصهاي مقادير ميانگين افسردگي او فقط مقدار ناچيزي را براي يك يا دو بار تنبيه بدني در طول نوجواني را نشان ميدهد. براي 3 تا 19 بار تنبيه بدني افزايشها اندكي قابل توجهتر مي شوند اما با كمال تعجب براي 20 تا 29 بار تنبيه دوباره شاخصها به حد شاخصهاي دوبار تنبيه نزديك ميشوند. بر طبق اين تحقيق شانس «قصد خودكشي»( chances of having suicidal thoughts) با يك بار تنبيه در دوره نوجواني كاهش را نشان ميدهد بعد از آن براي 3 تا 4 بار تنبيه بدني افزايش مييابد. براي 10 تا 19 بار تنبيه بدني احتمال قصد خودكشي تقريبا به اندازهي آنهايي است كه در طول دورهي نوجواني مورد تنبيه قرار نگرفتهاند. اين احتمال به طور محسوسي براي بيشتر از 29 بار تنبيه بدني افزايش مييابد. پروفسور «استراوس» اطلاعاتي در بارهي چگونگي تنبيه بدني و تاثيرات احتمالي آن در افسردگي در مدت خردسالي ارائه نكرده است كه ميتوانست جالب باشد به اين ترتيب كه آيا بايد انتظار داشته باشيم تنبيه بدني از نظر رواني به نوجوانان آسيب بيشتري از خردسالان ميرساند؟
مشخص است كه اطلاعات نشان ميدهند كه هر نمونه نادر تنبيه بدني ملايم مقداري تاثيرات منفي دارد، همچنين اين اطلاعات نشان ميدهند تاثيرات، زياد قابل توجه و اساسي نيستند، يك احتمال قوي هم وجود دارد كه آنها ميتوانستند به وسيله نتايج تحقيقات منصفانه ديگر باطل شوند. به عبارت ديگر نشان دادن مقداري تاثير منفي براي تبيين يك نتيجه مهم نسبت به مخالفت با همه انواع تنبيه بدني قانع كننده نيست. ساير ملاحظات از قبيل امتيازات تنبيه بدني مورد توجه قرار نگرفتهاند. بعلاوه به اين علت كه شاهد در دسترسي كه نشان دهد هيچ آسيب جدي از تنبيه نادر و ملايم تنبيه بدني ناشي نميشود وجود ندارد به نظر ميرسد محيطهاي معدودي معتقدند براي مجازاتگران به علت خشونت غيرقابل قبولشان بايد مجازات در نظر گرفته شود.
د: تنبيه بدني ريشه در «انحراف جنسي»( sexual deviance) دارد و باعث آن ميشود.
كساني كه تنبيه بدني را غيرقانوني ميدانند اغلب استدلال ميآورند كه جريانهاي پنهان اختلال جنسي در اين عمل وجود دارد. اين استدلال تا اندازهاي نمونه خاصي از استدلال در باره تاثيرات فيزيكي شديد است. تا اندازهاي يك ايراد مستقل اما وابسته است. استدلال اين است كه تنبيه بدني از بعضي انحرافات جنسي منبعث ميشود (در روي شخصي كه تنبيه را اعمال ميكند) و ميتواند در برگشت باعث انحراف جنسي شود. ( در روي تنبيه شونده). در بعضي از انواع اين بحث ادعا ميشود كه ارتباطات «لذت جنسي با شكنجه»(sadomasochistic) ميتواند بين تنبيه كننده و تنبيه شونده گسترش يابد. در ديگر گونهها فقط يك طرف لذت ميبرد و اين طرف ممكن است هميشه تنبيه كننده نباشد. ممكن است تحريك جنسي در حين كتك زدن تحريك شود. شخص تنبيه شونده ممكن است از نظر جنسي سركوب شود. اين استدلال بيان مي دارد، تصادفي نيست كه در اغلب موارد كفل شخص به عنوان محل اعمال تنبيه انتخاب ميشود.
كساني كه اين اشكال را كه تنبيه بدني باعث مازوخيسم(masochism) (آزارطلبي) ميشود را مطرح ميكنند بندرت ذات سيرت مازوخيستي كه آنان ادعا دارند توليد ميشود را آشكار ميسازند. هنوز روشن كردن اين موضوع بسيار سخت است. بررسيها نشان ميدهند كه بيشتر افراد هم در خيال و هم در عمل بوسيله حداقل بعضي از كنشهاي آزارطلبانه ملايم مانند بازداشت يا دعوا از نظر جنسي برانگيخته شده اند. بنابر اين به نظر ميرسد بعضي از گرايشات آزارطلبانه از نظر آماري طبيعي هستند. اين مانعي در نامطلوب بودن آنها ايجاد نميكند، اما سخت است ديدن اينكه چطور در آغاز عصر افزايش تحمل كثرت در جهتگيري و عمل جنسي ما ميتوانيم با نامگذاري «آزارطلبيملايم» به عنوان انحراف (فساد) موافق باشيم. اگر چنين انحرافاتي فرصت لذت جنسي بدون آسيب را پيدا كنند پس حداقل يك صورت عمده براي نگرشي وجود دارد كه چنين انحرافاتي كاهش پيدا نخواهند كرد. و اگر شخص مخالفت كند با آن نوع انحرافات آزارطلبانه كه لذت را در اسارت، آسيب و رنج بيشتري جستجو ميكنند كه تا آنجا كه من ميدانم هيچ نشانهاي وجود ندارد كه تنبيه بدني نادر و ملايم ايجاد چنين انحرافاتي بكند. شاهد در دسترس ارتباط دهنده تنبيه بدني و آزارطلبي فقط ممكن است با اشكال ملايمتر عمل و خيال آزارطلبي، ارتباط داشته باشد.
البته يك نگراني وجود دارد كه ممكن است بعضي از والدين يا معلمان از تنبيه كودكان به لذت جنسي دست پيدا كنند اما آيا اين مي تواند دليلي براي محدود يا ممنوع كردن عمل باشد؟ فردي ممكن است بگويد اينچنين است، اگر لذت جنسي پيشبيني شده شخص را به سوي تنبيهات بيجا هدايت كند در اين صورت بچهها كتك ميخورند در حاليكه كاري نكردهاند يا اگر تنبيه در روشي نامناسب اعمال شود. با اين حال اگر اين نگراني وجود داشته باشد مطمئنا واكنش مناسب محدوديتهاي مكاني استفاده از تنبيه خواهد بود و حداقل در مدارس نظارت و اجبار مطلوب خواهد بود. براي درك مسئله نياز به مثالهايي داريم. براي مثال خصوصيت معاينه پزشكي معلوم است، رابطه پزشك و مريض براي ايجاد جريان پنهاني جنسي كاملا مهياست. بينياز از گفتن است كه در جريان معاينه، پزشكان ممكن است از نظر جنسي برانگيخته شوند اما عملا ما نميتوانيم (به آساني) بر آنها نظارت كنيم. پاسخ ما اين است كه تنظيم رهنمودها براي جلوگيري از هر نوع سوءاستفاده كافي خواهد بود. من آگاه هستم كه معاينات پزشكي نياز است در روشي صورت گيرد كه با تنبيه بدني متفاوت است اما با اين وجود تنبيه بدني ممكن است كاركرد مهمي را تامين كند.
ه: تنبيه بدني درس غلط ياد ميدهد.
اغلب عنوان ميشود كه تنبيه يك خطاكار به وسيلهي تحميل درد اين پيام را ميرساند كه خشونت، روشي مناسب براي از بين بردن تفاوتها يا واكنشي مناسب به مشكلات است. «فرد تنبيهگر» به كودك ياد ميدهد كه اگر او آنچه را كه ديگري انجام ميدهد دوست نداشته باشد قابل پذيرش است كه درد را به آن شخص تحميل كند.
پيام اشاره شده در مواردي كه بچه كتك ميخورد از طرف او براي رسيدن به سطح تناقضي كه براي انجام بعضي از اعمال خشن بايد به ديگر بچهها حمله كرد باور ميشود. جايي كه چنين اتفاقي ميافتد ادعا ميشود به بچه پيام خشني داده شده است كه خشونت غلط است. به بچه گفته ميشود كه او در انجام عمل خشن اشتباه ميكرده است و هنوز پدر و مادر يا معلم اين پيام را همراه با خشونت منتقل ميكنند.
نه فقط چنين پيامهايي غلط بودنشان در خودشان نمايان است بلكه ادعا ميشود كه آنها بر روي بچهاي كه كتك خورده است اعمال ميشوند. به طور خلاصه كساني كه مورد تنبيه فيزيكي قرار گرفتهاند به نوعي اجازه اعمال خشونت بر عليه همسالان، معلمان و اموال مدرسه خود را مييابند. تا آنجا كه گفته ميشود در تاثيرات بلند مدت بسياري از كساني كه مرتكب جنايت ميشوند در كودكي تحت تنبيه فيزيكي قرار گرفتهاند. استدلال هايي مبتني بر گفتههاي مشهوري مانند اين قرار دارند كه «خشونت خشونت ميزايد.»( violence breeds violence) سه دفاع از تنبيه بدني محدود ميتواند بر عليه اين ايراد و اشكال وارد شود.
اول، چيزي به نام «برهان خلف»( reductio ad absurdum) وجود دارد. به نظر ميرسد استدلال در باره پيام ضمني خشونت را تا حد بسيار زيادي بايد بپذيريم. اگر گفته شود كه زدن يك خطاكار پيامي را ابلاغ ميكند و آن پيام اين است كه خشونت يك وسيله مناسب براي رفع مشكل است، پس ما بايد در پاسخ بگوييم محدود نمودن يك بچه يا به زندان افكندن يك مجرم اين پيام را مي رساند كه محدود نمودن آزادي يك روش مناسب براي برخورد با كساني است افراد ديگر را اذيت كردهاند. ما همچنين ميبايست تصديق كنيم كه «افراد مجازات شده»( fining people) اين پيام را ميرسانند كه اجبار ديگران براي ترك بعضي از خصوصياتشان يك راه قابل قبول در واكنش به كساني است كه در راهي گام برميدارند كه شخص دوست ندارد. اگر كتكزدنها اين پيام را ميفرستند، چرا بازداشتها، زندانكردنها، جريمه كردنها و گونههاي ديگر تنبيه همين پيام نامطلوب را منتقل نميكنند؟ استدلال به صورت بسيار برجستهاي اينگونه ميگويد كه هر تنبيهي پيام نامطلوب منتقل ميكند و بنابراين غلط است. اين يك امر محال است (نميتوانيم تمام مجازاتها را از جامعه حذف كنيم.) چرا كه نتيجه، نامعقول و عبث است. كساني هم كه قصد دارند تنبيه را با «درمان»(therapy) جايگزين كنند از اين امر محال در امان نخواهند بود. جايگزيني «درمان» اين پيام را منتقل ميكند كه بايد به فرد مخالف به عنوان بيماري نگاه كنيم كه مستحق مراقبت و تيمار است.
اين ما را به طرف استدلال دوم ميبرد. اشكال به صورت خيلي ناپختهاي به نگرش روانشناسي انساني و پيامي كه تنبيه ميتواند انتقال دهد تعبير ميشود. تفاوتهاي زيادي بين مسئولان قانوني، قوه قضائيه، والدين يا معلمان وجود دارد. از مسئوليت قوه قضائيه براي تنبيه خطاكاري، و بچهها يا شهرونداني كه همديگر را ميزنند، ديگران را از بين ميبرند و يا باجگيري ميكنند استفاده ميشود. اينجا تفاوت اخلاقي زيادي وجود دارد و هيچ دليلي وجود ندارد كه چرا بچهها نبايد در باره آن ياد بگيرند. به نظر ميرسد تنبيه بچه ها زماني كه آنها كار اشتباهي انجام ميدهند يك روش مهم براي انجام اين كار باشد. گفتن اينكه بچهها و ديگران نميتوانند اين پيام را درك كنند مگر نوع ناهنجار آن را كه مخالفان تنبيه ميپندارند، دستكم گرفتن «كاركرد تنبيه»( function of punishment) و توانايي افراد براي درك آن است.
امكان يك پاسخ براي استدلال من وجود دارد. شايد صحيح باشد كه از نظر «مفهومي»(conceptually) پيامي كه تنبيه منتقل ميكند در سطح بالايي است. با اين حال آنهايي كه مضروب مي شوند خشونت را بر ديگران اعمال ميكنند. ممكن نيست كه آنها اين پيام را از تنبيه بگيرند اما وقتي در معرض درد ناشي از تنبيه قرار ميگيرند خشمگين ميشوند و اين باعث ميشود اعمال خشن را به ديگران منتقل كنند. اين مرا به پاسخ سومم مي رساند. شواهد نارسايي براي اين موضوع كه استفاده محدود و مناسب از تنبيه بدني خشونت را افزايش ميدهد وجود دارد. گرچه تحقيق پروفسور «استراوس» ميگويد كه بين تنبيه بدني نادر و افزايش خشونت يك همبستگي وجود دارد، اما همچنانكه قبلا اشاره كردم بعضي نقايص قابل توجه دارد و معناداري يافتههاي او در پرتو تحقيقات ديگر مورد ترديد قرار گرفته است. با اين حال نميتوان يافتههاي پروفسور «استراوس» را ناديده گرفت و آنهايي كه پيشنهاد ميكنند تحقيق ديگري صورت گيرد منظورشان تحقيق تجربي است. به هر حال حتي اگر اين تحقيق نشان دهد خشونت اندكي افزايش مييابد، براي ايجاد يك حالت اخلاقي عليه تنبيه بدني كه ظاهرا مولد خشونت است به چيزهاي بيشتري نياز داريم.
و: تنبيه بدني، شاگردان، معلمان و «اقتدار»(authority)
در حاشيه، دستهاي از اطلاعات در باره ارتباط بين تنبيه بدني و رابطه معلم- شاگرد وجود دارند. اين استدلالها معطوف به اين هستند كه تنبيه بدني در باره چنين روابطي چه ميگويد، چه چيزي براي آنها انجام ميدهد و چه تاثيري در آموزش و پرورش دارد؟
اول: ادعا ميشود معلمي كه اقدام به تنبيه بدني ميكند در استفاده از راههاي ديگر مانند «اقتدار اخلاقي»( Moral authority)، «سيستم پاداشدهي»( system of rewards) «تنبيهات ملايمتر»(milder punishments )شكست خورده است.
من با اين ادعا كه بسياري از معلمان در ايجاد فضاي احترامآميز دوطرفه بين شاگردان و خودشان ناموفق هستند موافق هستم. آنها فاقد توانايي يا تمايل زباني براي انتظارات ارتباطي با شاگردان هستند. آنها در وحله اول از اشكال ملايمتر تنبيه استفاده نميكنند بلكه در اولين مورد دست به چوب ميشوند. عدهاي به پاداش دادن به رفتار خوب اعتقادي ندارند و فقط به تنبيه معتقدند. با وجود اين از ادعايي كه مي گويد تنبيه بدني اغلب موارد شكست معلم را نشان ميدهد ما نميتوانيم نتيجه بگيريم كه الزاما اينچنين شكستي ثابت ميشود يا حتي درواقعيت هميشه اينطور است. درست است زماني كه معلم اقدام به تنبيه بدني ميكند معلوم ميشود كوششهاي قبلي او براي تاثير بر شاگردش شكست خوردهاند. با اينحال تفاوت بزرگي بين اين دو وجود دارد، شكستي در شاگرد و شكستي در معلم. در هر دو حالت احساس ميشود كه معلم در انصراف شاگردش از عمل غلط شكست خوردهاست، شكستي در جلوگيري از شكست دانشآموز. در هر صورت اين شكستي نيست كه معلم لزوما مسئول آن باشد. من به خوبي آگاه هستم كه همه مسئوليت خطاكاري شاگردان منحصرا بر عهده خود آنان گذاشته ميشود و به عواملي كه در اين كار موثر بودهاند چندان توجه نميشود. با اين حال اين خطر وجود دارد كه در رد اين ارزيابي غلط، معلمان (و والدين) براي همه اين مسائل مقصر شمرده شوند.
اين استدلال ميتواند بيشتر از اين تقويت گردد. اگر ما ميگوييم كه تنبيه بدني نشانگر شكست كوششهاي قبلي معلم است، پس ما بايد فورا تصديق كنيم كه حبس كردن بچه به همان مقدار شكست كوششهاي قبلي را نشان ميدهد، مثال اخلاقي، سرزنش خيرخواهانه(admonition) است كه باز هم بيانگر شكست كوششهاي اخير است. اگر يك بار به اين مسئله نگاه كنيم موضوع روشن خواهد شد، اگرچه آن موردي است كه ميگويد كوششهاي اخير ممكن است شكست خورده باشند اما قانع كننده نيست كه بگوييم مسئول تمامي شكستها معلم است. براي رد اين موضوع بايد به مسئوليت پاياني معلم در قبال بچه توجه كنيم نه فقط مسئله اخلاقي معلم.
تنبيهات بدني مدرسهاي از طرف مخالفان تنبيه به عنوان ريشه شكست ارتباطات آموزشي قلمداد ميشود، بنابر اين گمان ميشود بيشتر از پيش بايد خطر گوشزد شود. بنابر اين به عنوان عامل تشديد كننده تمامي مشكلاتي كه پيش ميآيد در نظر گرفته ميشود. گفته ميشود شاگردان شروع به ترسيدن از معلمانشان ميكنند و آنها را بيشتر به عنوان دشمناني كه مسئول بهبود و پيشرفت آنها در جنبههاي عقلي و ديگر زمينهها هستند در نظر ميگيرند. آموزش و پرورش در جوي كه ترس حاكم باشد براي پيشبرد كارش موفق نخواهد شد. اين موضوع راهي را براي ايراد ديگري در اين نوع از استدلالها باز ميكند مبني بر اينكه تنبيه بدني شاگردان ما را به پذيرش غير قابل اعتراض «اقتدار»( authority) رهنمون مي سازد. اگر بچهها از معلمانشان بترسند بعيد است آنها سوال بكنند يا نظرات ارائه شده از طرف معلم را به چالش بكشند. تصور بر اين است كه بچهها به وسيله زدن در مقابل استبداد تسليم ميشوند. من براي اين نوع استدلالات مقداري سمپاتي دارم اگر آنها به صورت ادعاهايي ضعيف ساخته شوند مبني بر اينكه بعضياوقات (حتي اغلب اوقات) روابط شاگرد- معلم به وسيله تنبيه بدني آسيب ميبيند. بسيار موافقم كه بچهها با زدن به سوي تسليم در مقابل «اقتدار» سوق داده ميشوند. جايي كه معلمان مرتبا از تركه (چوب) استفاده ميكنند و از آن با قدرت تمام استفاده ميكنند به خوبي ميتوانم تصور كنم كه ارتباطات بين معلمان و شاگردان تخريب ميشود. معلماني كه مرتبا و شديدا شاگردانشان را ميزنند ترس ايجاد ميكنند نه احترام. (گرچه مشخصا چنين معلماني قادر نيستند ارتباط بين اين دو را تشخيص دهند.) در چنين شرايطي براي من جاي تعجب نخواهد بود اگر مشخص شود «ظرفيتهاي انتقادي» (critical capacities) بچه ها كم شده يا از بين رفتهاند. با اين وجود من موافق نيستم كه اين «نتايج اجتنابناپذير»( inevitable consequences) تنبيه بدني در ذات آن نهفته است. من هيچ دليلي براي فكر كردن به اينكه تنبيه بدني نادر و ملايم هم احتمالا اين نتايج را به بار ميآورد ندارم.
از اين گذشته ما بايد توجه كنيم كه فقط تنبيه بدني نيست كه مي تواند ارتباط آموزشي منفي ايجاد كند. بچههايي كه مرتبا حبس ميشوند ، از كلاس اخراج ميشوند يا حتي «توبيخ»( rebuked) ميشوند (مخصوصا زماني كه اين كار در «حضورجمع»( publicly) صورت ميپذيرد.) ميتوانند احساس بيگانگي(alienation) از معلم را پيدا كنند. معلم براي مطيع نمودن دانشآموزان نبايد به چوب يا زور پناه ببرد. زبان ميتواند بخوبي همين كار را انجام دهد. استدلال من اينجا اين نيست كه بگويم بدي را با بدي پاسخ گوييد. موضوع اين است كه ما در اين موارد به شدت عمل و از حال اعتدال خارج شدن حمله ميكنيم نه به خود عمل، بنابر اين ما بايد فقط به سوء استفاده از تنبيه بدني حمله كنيم.
اين مسئله يك تفاوت اساسي نه فقط بين كيفيت تداوم و شدت تنبيه بدني بلكه همچنين بين انواع رفتارهايي كه انجام ميشود ايجاد ميكند. جايي كه بچهها براي بيان عقايد غيرمعمول يا براي پرسيدن سوالات زياد مورد تنبيه قرار ميگيرند، بحث اين است كه در اين موارد تنبيه بدني باعث افزايش و نيرومند شدن استبداد خواهد شد. به همين نحو اگر بچه ها در جهت عدم نمايش تمكين چاپلوسانه به معلمان حركت كنند، ارتباط بين آنها و معلمانشان مطمئنا رنجآور خواهد بود. با اين وجود اگر بچهها به علت خطاكاريهاي واقعي مانند: دروغگويي، تقلب، دزدي يا زورگويي مورد تنبيه قرار گيرند اين پيام منتقل ميشود كه اين نوع از رفتارها غيرقابل پذيرش هستند. معلمان ميتوانند تواناييهاي انتقادي را تقويت كنند و از حق بيان (حتي نظرهاي غيرمعمول) پشتيباني كنند در حاليكه همزمان «خلافكاري حقيقي»( genuine wrongdoing) را تنبيه ميكنند. بچهها ميتوانند تفاوت اين دو را بفهمند.
ز: تنبيه بدني بازدارنده نيست.
تعدادي از مخالفان تنبيه بدني گفتهاند كه اين عمل اثربخش نيست چرا كه اعمالي كه شخص به خاطر آنها تنبيه شده است بيشتر از گذشته ادامه دارند. اگر اين استدلال عميق باشد براي آنهايي كه معتقدند تنبيه بدني نتيجهبخش است پرمعني خواهد بود. با اين وجود اين استدلال هيچ تواني در مقابل «نظريه تنبيهات جزايي»( retributive theory) ندارد، مبني بر اينكه تنبيهي كه سزاوار است به هر حال «اثربخش» است.
تعدادي از استدلالات مبتني بر اين عقيده كه چرا تنبيه بدني بازدارنده نيست حول اين پژوهش ميچرخند كه ميگويد كه براي اينكه تنبيه موثر واقع شود بايد در شرايط خاصي انجام شود، شرايطي كه ايجاد آنها غير ممكن خواهد بود (و همچنين شايد نامطلوب). بدين معني كه گفته مي شود تنبيه بدني «اثربخش»(effective) بايد بلافاصله پس از عمل خلاف اعمال شود. همچنين ادعا ميشود كه براي اينكه تنبيه، موثر واقع شود بايد به دنبال هر عمل (يا حداقل تقريبا هر) خلاف، انجام شود و بنابراين بايد حتي معمولتر از زمان حال اعمال شود. بسيارگفته شده است كه تنبيه اعمالشده اگر غيرمنتظره باشد اثربخشتر از تنبيهي است كه مورد انتظار است. درصورتي كه «روششناسي»(methodology) (متدلوژي) بينقص باشد و واقعا از نتايج حمايت كند به نظر نمي رسد اگر شكلهاي ديگر تنبيه بكار برده شود در شرايط يادشده همان نتايج را بدهد. به عبارت ديگر اين استدلال به طور ويژه بر عليه تنبيه بدني نيست بلكه برعليه تنبيه به صورت كلي است. اين مفهوم اغلب به صورت شفاف بيان نميشود.
«بازدارندگي»(Deterrence )يك موضوع همه يا هيچ نيست. يك تنبيه ممكن است مقداري اثر بازدارندگي بدون تاثير طولاني داشته باشد. قبلا گفته شد كه صرف ادامه خطاكاري عدم موقفيت تنبيه را از نظر بازدارندگي ثابت نمي كند. براي دانستن اثربخشي تنبيه شخص بايد بداند كه اگر تنبيهات قبلي براي عمل خلافي اعمال نشده باشند خطاكاري ادامه خواهد يافت. براي تاييد اين مسئله نياز است تحقيقاتي صورت گيرد. با اين وجود هم اكنون شواهدي براي «بازدارندگي تنبيه بدني» وجود دارد، حداقل براي بچههاي خيلي كوچك. چنين يافتههايي نميتوانند به صورت خيلي قطعي مطرح شوند، اما نميتوان از آنها صرفنظر كرد.
سرانجام در حاليكه ما ممكن است براي بهبود تاثير بازدارندگي انتظار افزايش تكرار را داشته باشيم يك دليل خوب براي فكر كردن به اينكه ممكن است عكس آن درست باشد وجود دارد. كاركرد رسا و مفيد مانند هالهاي دور شكل خاصي از تنبيه را احاطه كرده است و ممكن است با كم شدن تنبيه، به رسايي آن افزوده شود. اگر شخص گاهگاهي از تنبيه فيزيكي استفاده ميكند ممكن است نسبت به شخصي كه هر بار از تنبيه فيزيكي استفاده ميكند نتيجه بهتري بگيرد.